ماهی‌نامه

شاید بهار

شهر پر از نگاه توست

 بهار تکرار لبخند توست

 تمام تو تمام شد اما لبخندت تمام نمی شود.

   + ماهی ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

میدونی تنهایی با تنهایی چه فرقی داره؟

میدونی تنهایی با تنهایی چه فرقی داره؟

میدونی تنهایی با تنهایی چه فرقی داره؟

میدونی تنهایی با تنهایی چه فرقی داره؟

من از عدد چهار دل خوشی ندارم

میدونی تنهایی با تنهایی چه فرقی داره؟

   + ماهی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

ما اختلاف سنی خیلی کمی داریم اما اون مثل آدم بزرگ‌ها نشد، سال‌هاست که به بچه‌ها موسیقی تدریس می‌کند و آهنگ‌ساز است نوازنده‌ی خوبی‌ست هنوز هم وقتی به درخواست اطرافیان برای اولین بار یک قطعه را در جمع می‌نوازد می‌داند که غلط‌هایش را فقط من می‌شنوم  وقتی از پشت پیانو بلند می‌شود در گوشم می‌گوید بار اول بود برای همین غلط داشت. تنها وقتی که با هم حرف می‌زنیم زمانی‌ست که قطعه ایی را ساخته‌ست و می‌خواهد بداند به گوش من خوش می‌آید یا نه، او به گوش موسیقی من بیشتر از خودم احترام می‌گذارد.

سالی به دوازده ماه با من تماس نمی‌گیرد حتی وقتی آخر هفته‌ها  در خانه‌ی پدر می‌بینمش جواب سلامم را به زور می‌دهد نه اینکه قهر باشد یا دلخور، با من مثل دست و پایش رفتار می‌کند، آن‌قدر جزیی از وجودش هستم که نیازی نمی‌بیند به من سلام کند یا حالم را بپرسد؛ چند شب پیش ساعت یازده شب زنگ زده و می‌گوید"تو از بچگی دوست داشتی نوازده هارپ بشی آن زمان‌ها می گفتی چنگ، یادت هست؟!" گفتم آره، با لحن حسن ِ خانم حنا گفتم؛ "چنگه و مرغه یادت میاد!" ،گفت"آره همون!" زیاد حوصله کش دادن حرف ها رو ندارد،گفت" آن روزها امکانش در ایران نبود ولی الان آموزشگاه‌هایی هستند که این ساز را تدریس می‌کنند برای خریدساز هم مجبور نیستی به اندازه پیانو هزینه کنی کمی ارزونتر پیدا می‌کنی، برو دنبالش بالاخره آرزوت بوده"، گفتم؛ برادر تو آرزوی بچگی من رو  چه طور یادت هست؟ گفت "یادمه دیگه"، گفتم؛ هنوز هم دوست دارم، هنوز هم دلم می‌خواهد به جای آن خانم آرام و متین که گوشه‌ی ارکستر می‌نشیند و دست‌هایش را آرام روی سازش حرکت می‌دهد و نوایی جادویی می‌سازد، باشم. آوای دل نواز این ساز هنوز هوش از سر من می‌برد،این‌ها را نشنید، گفت "من پشت فرمون هستم داشتم موسیقی گوش می دادم که یاد این موضوع افتادم برو دنبالش، تو موفق می‌شی."



   + ماهی ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

چیزی شبیه گریه

چیزی شبیه خداحافظی

چیزی شبیه غروب‌های پاییز 

چیزی شبیه تنهایی 

چیزی شبیه نگرانی درس‌های نخوانده شب امتحان

چیزی شبیه حرکت قطار وقتی تو در ایستگاه باشی

چیزی شبیه گریه‌های مادر

چیزی شبیه غم خوردن پنهان پدر

چیزی شبیه دوبسته قرص  گره کرده در مشت 

چیزی شبیه ترس

چیزی شبیه سرمای خشک خانه 

چیزی شبیه راه رفتن در تاریکی 

چیزی شبیه

چیزی شبیه

.

.

.

خنده را فراموش کردم

   + ماهی ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روز بارانی استعفا

باران نم نم می‌بارید و من بیشتر راه را تا دفتر پیاده رفتم می‌دانستم که امروز روز آخری‌ست که این مسیر را می‌روم، روز پاییزی خوبی را برای استعفا انتخاب کرده بودم، در بزرگ و سنگین را با کلید باز کردم مثل بیشتر روزها زودتر از شروع ساعت کاری رسیده بودم و تنها بودم پنجره‌ها را باز کردم و کتری پر آب را روی گاز گذاشتم، دوست داشتم با کسی تلفنی حرف بزنم به اندازه‌ی صدم ثانیه فکر صحبت کردن با مادربزرگم از ذهنم گذشت انگار نه انگار که او پانزده سال است که از دنیا رفته و من هیچ‌وقت فرصت این را نداشتم که از سر کار با او تماس بگیرم،  وقتی رفت سال سوم دبیرستان بودم.

تلفن شش رقمی خانه‌ی خیابان میلاد و  تلفن پنج رقمی خانه‌ی بزرگ خیابان سی متری اول از ذهنم گذاشت تعجبی ندارد که هنوز بعد از پنج ماه نتوانستم تلفن هشت رقمی خانه‌ی خودم را حفظ کنم، ظاهرا دو سه رقم بیشتر، کار را سخت کرده.

روزاستعفا، روز سختی است مخصوصا وقتی دلیل استعفا برخورد تند و رفتار توهین‌آمیز رییس باشد، اما روز سخت هم بالاخره به شب می‌رسد و شب کمر سختی روز را می‌شکند اگر شب توانش را نداشته باشد طلوع صبح فردا حتما این کار را تمام خواهد کرد.

 دلم برای گربه لوس و رزماری‌های سرحال حیاط دفتر تنگ می‌شود.

   + ماهی ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

خیابان‌های این شهر هم پر شد از خاطرات تلخ، باید کوچ کنم.

   + ماهی ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

این هوای نیمه ابری و دلگیر، تن تب‌دار می‌خواهد و رویای تو!

   + ماهی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

لطفا زمان روزهای آخر شهریور را بیشتر کنید

فکر میکردم حتما این جمعه شب از غصه می‌میرم وصبح فردا بازماندگان بر بدن بی‌جانم گریه می‌کنند، شاید سگ کوچکم بالای سرم بنشیند و دست‌های نرم و مهربانش را روی سینه‌ی بی‌حرکتم بگذاردو چشم‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت باز نمی‌شوند را با زبان خشکش نوازش کند و به همین راحتی دنیایم تمام می‌شود! اما صبح آمد؛ پرده‌ی سوسنی خوش رنگ با باد می‌رقصید،و بالشتم دیگر مثل دیشب خیس نبود وقتی از خانه بیرون زدم چشمم به کوه افتاد که تر و تمیز و خوش‌تراش سر جای همیشگی نشسته بود، نسیمی که بوی پاییز داشت صورتم را نوازش کرد و رد سیلی محکم روز قبل را بوسید لبخند زدم، پوست کلفتی دارم به این راحتی‌ها این دنیا را تمام نمی‌کنم. حتی توانستم در لحظه‌ایی خودم را دستگیر کنم که بی‌خیال در حال باز کردن در دفتر آواز می‌خوانم، می‌بینی من زنده‌ام و آواز می‌خوانم غصه له‌ام می‌کند اما نمی‌کُشد، نمی‌کُشد!

   + ماهی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

درد دارم

مهرم حلال؛ یعنی دیگر مهری به تو ندارم یعنی آن‌قدر آزارم دادی که دیگر چیزی از مهر من به تو  نمانده و جانم آزاد؛ یعنی آزادم کن، نمی ‌خواهم با تو بمانم.

چنین قوانینی داریم که باید اینطور معنا کنیم تا قلبمان بیش‌تر از این فشرده نشود. می‌دانی جهنم کجاست آنجا که می‌گویی مهرم حلال اما آزاد نمی‌شوی.

   + ماهی ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

به خاطر چشم‌هایش

زمینی خالی از آب و علف با دیوارهایی بلند و دری که با صدای مهیبی باز و بسته می‌شود، تمام زمین را راه می‌روم تا لنگه‌ی گوشواره‌م را پیدا کنم صدای ناله‌ی سگی از دور می‌آید خسته از این جستجوی بی حاصل نزدیک حیوان می‌رسم آسیب جدی دیده یکی از دستهایش شکسته استخوان دستش را می‌بینم که بیرون زده و خونی که روی زمین ریخت، چشمهایش پر از التماس است و با بلندترین صدایی که گوشم می‌تواند درک کندناله می‌کند، با تمام توانانم فریاد می‌‌زنم به دادم برسید سگ بیچاره درد می‌کشد، دیگران مشغول گپ و گفتگو در مورد خریدن یا نخریدن زمین هستند و انگار هیچ‌کس نه مرا می‌بیند و نه سگ زخمی را، فریاد می‌زنم با گریه التماس می‌کنم، کسی می‌گوید این سگ دیگر سگ نمی‌شود ولش کن به زودی می‌میرد، سگ اما با چشم‌هایش مرا از غصه می‌کشد.

بالای سر حیوان زخمی ایستاده زیر آفتاب داغ آن‌چنان برای دردش اشک می‌ریزم که تمام صورتم از شوری اشک می‌سوزد، صدای گریه‌م با صدای زوزه‌ی حیوان یکی می‌شود دو زانو روی زمین می‌نشینم ضجه می‌زنم و دست‌های ناتوانم را روی پاهایم می‌کوبم؛ الهی بمیرم که این‌قدر درد می‌کشی چرا کسی به داد ما نمی‌رسد حیوان بی‌چاره؟

با ضربه‌های ممتد روی پاهایم از خواب بیدار می‌شوم پاهایم بی‌حس شدند، سگی نیست، بیابانی نیست و گوشواره‌هایم در مشتم است.

قرار بود به کدام مهمانی بروم که گوشواره‌ها را برداشتم؟!

   + ماهی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مثال‌های نقض شما را جهت آرامش روح نیازمندیم

بارها و بارها شنیدیم و خواندیم که "پشت سر هر مرد موفق زنی ایستاده‌ست" احتمالا ایستاده بامشت! چه‌قدر ما نازیم که تمام موفقیت‌های دنیا را به زنان پشت پرده نسبت می‌دهیم زنانی در نقش آشپز یا ظرف‌شور یا بسیار لوند و دلبرانه برای آرامش خاطر مردان. دوست دارم بدانم آیا مردانی هستند که همسرانشان را در تصمیم‌گیری‌ها شریک کنند بدون جنگ و خونریزی؟ بدون لجبازی؟ شاید باشند خداوند آن‌ها را تکثیر بفرماید، آمین!

اما پشت سر زن‌های موفق چه کسی ایستاده؟! زن دیگری آیا؟ مادرآیا؟ نمی‌دانم تجربه و دیده‌ها و شنیده‌ها به من می‌گوید مادرها نقش تعیین کننده‌ایی در سیاه‌بخت کردن دخترانشان دارند.(س سیاه را با تشدید بخوانید) مادرها دخترانشان را به تحمل و صبوری تشویق می‌کنند  و با جمله‌ی تمام مردها همینند آن‌ها را به تحمل زندگی‌های مشترک سخت وطاقت‌فرسا تشویق می‌کنند گاهی می‌گویند مادر نشدی که بدانی و این‌را چماقی می‌کنند برفرزندانشان، ولی پدرها می‌توانند دخترانشان را به اوج شکوفایی و موفقیت برسانند، پدرهای حامی آن‌هایی که ویژگی‌های برجسته دخترانشان را به آن‌ها گوشزد می‌کنند و آن‌ها را با کوله‌باری از اعتمادبه‌نفس راهی جامعه می‌کنند ، بهترین پدرهای عالم‌ند.

با زنی ملاقات کردم که بیشتر از هفتادسال سن دارد، زنی هنرمند و قوی که هنوز ردپای زیبایی‌های جوانی در چهره‌ش پیدا بود. زنی که به خاطر داشتن ذهن خلاق و هنرمندش در بین دوستان و آشنایان جایگاه ویژه‌ایی دارد و امروز وقتی از موفقیت‌هایش صحبت می‌کرد با خنده از جمله‌های تحقیرآمیز همسر مرحومش یاد می‌کرد و درپایان داستان تاکید کرد که هرچه دارد از پدرهنرمندش دارد.

همسران می‌توانند بدترین خاطرات را برای زنانشان رقم بزنند تحقیر در اوج موفقیت، و چه زنی باشد چه‌قدر قوی و محکم که در مقابل تحقیرها واکنش نشان ندهد و ادامه دهد و مادری نباشد که بگوید هوای همسرت را داشته باش نگذار که کارهای سنگین تو به زندگی مشترکتان لطمه بزند، بیشتر در خانه بمان تو که نیازی به کارکردن نداری به همسرت برس نکند که از دست برود، آیا زندگی مشترک در این جمله معنای دیگری غیر از پختن و شستن و برطرف کردن نیازهای تنانی همسران است؟!

هرچه می‌گردم پشت سر زنان موفق مردی غیر از پدر و زنی غیر از دوستان همجنس دلسوز نمی‌بینم.

جمله‌های یاس در گوشم زنگ می‌زند، پیاده‌روی هرروز را فراموش نکن وقتی راه می‌روی با خودت تکرار کن که قوی هستی و می‌توانی، توانایی‌هایت را با یاد بیاور تو می‌توانی! قوی باش.

من می‌توانم! من می‌توانم از این باتلاق بدبو نجات پیدا کنم اما امیدم دیگر به هیچ‌کس نیست و این اوج تنهایی یک آدم‌ست وقتی هیچ پناهی غیر از شانه‌های خود ندارد.

 

   + ماهی ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

این روزها کاری ندارم، در خانه نشستم و کارهای گذشته را عکس‌هاو نقشه‌ها را مرتب می‌کنم و پورتفولیویی جهت پیدا کردن کار جدید درست می‌کنم.

این روزها کاری ندارم خودم را دوره می‌کنم، نوشته‌هایم، نقاشی‌هایم، چه غمگین و سیاهم.

این روزها کامم تلخ است از خودم.

این روزها سخت است کاش بگذرد.

   + ماهی ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

فریاد از میان سیاهی

وقتی قرار است کنار هم بمانیم پیشی‌های ناز نازی و لوس و بغلی می‌شویم و وقتی قرار است از هم بگسلیم پوست سگ‌های وحشی را به صورت می‌کشیم.

این همه بالا و پایین رفتن احساس و تغییر رفتار از چه موقع در ما ظاهر شد؟ غارنشین‌ها و انسان‌های نخستین چه تجربه‌های تلخی داشتند که پایه‌گذار این حس‌های متنافر بود؟ مگر آن‌ها جز شکار و تولید مثل دغدغه‌ی دیگری هم داشتند ؟ کدام طوفان ما را به این حد از تکامل رساند که به خود جرات دهیم دیگری را اسیر ابیر خود کنیم و بگوییم قلب و روح تو مال من است و دیگر هیچ!  گویی طلسم شده‌ایم، از آن طلسم‌هایی که زیبارویان را زشت‌رو و زشت‌خو می‌کند. طلسمی که ما را در بالاترین و تاریک‌ترین اتاق در قلعه‌ی سیاه قدیمی زندانی کرده و هیچ راه فراری نداریم.  اگر شب‌ها با صدای بلند زار زار گریه کنیم صدایمان به هیچ بنی‌بشر که هیچ به هیچ جانداری نمی‌رسد. و هیچ‌کس فریاد "من را نجات دهید" را نمی‌شنود.

راه فرار کجای این قلعه پنهان شده؟ امید را از کجا باید دست و پا کنیم که بتوانیم  تکانی به خود بدهیم و از نو آغاز کنیم؟

پ.ن: جمله‌ها در ظاهر بی‌ربطند اما در باطن به هم متصل‌ند به دلیل آشفتگی ذهن نگارنده کنار هم جفت و جور نمی‌شوند، به گیرنده‌های خود دست نزنید اشکال از فرستنده‌ست.

   + ماهی ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

من فکر می‌کنم نام تمام زنان عاشق دنیا "لیلا"ست، کاری به شناسنامه ندارم گاهی مرا لیلا صدا کنید.

   + ماهی ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سرزمین جادویی

خاک جادو می‌کند آب جادو می‌کند در این‌جا حتی خدا هم جادو می‌کند.

من زاده‌ی کویرم اما تمام تابستان‌های کودکی را در این سرزمین جادویی سپری کردم، من بودم و خواهر و برادرم و مادربزرگ و پدربزرگ گاهی مادر گاهی پدر و دریا و ساحل و این زمین جادویی، هرشاخ خشکی را که پدر بزرگ در زمین فرو می‌‌کرد یک ماه بعد درختی می‌شد من فکر می‌کردم پدربزرگ جادوگر است و این کار فقط از دست‌های بزرگ او بر‌می‌آید، نمی‌دانستم که این خطه‌ جادو شده و همه‌ی برکت این خاک از دریایی‌ست که من هرروز غروب با موج‌هایش در جنگم.

پدربزرگ کجایی که ببینی گلدانی را که ماه پیش لب دیوار فراموش کردم امروز با دیوار یکپارچه شده سبزِ سبز و نهال بی‌جان گوجه فرنگی که همان روزها کاشتم امروز پر شده از گوجه‌های سبز که کم کم‌ک رو به قرمزی می‌روند.

مادرم می‌گفت شما تابستان‌ها قد می‌کشید بدون شک پدربزرگ  ما را هم مثل گیاهان در همین خاک کاشته بود، ریشه‌هایم در این خاک به درخت پرتقال گره خورده آنقدر که هرچه داشتم و نداشتم دادم تا این خانه از دست نرود هر چه داشتیم و نداشتیم  به خاطر بوی نم کمد مادربزرگ و به خاطر درخت‌هایی که پدربزرگ در این خاک کاشت و خوشحالیم که درآمد سال‌های آینده را پیشاپیش خرج این خانه کردیم.

تا بماند، تا بمانیم، به خاطر ریشه‌هایمان .

 مازندران،دریاکنار

   + ماهی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

...

تصویر امروز فنجان قهوه‌م زنی‌ست که از میان میله‌های زندان به آسمان پرواز می‌کند، نمی‌دانم می‌میرم یا رها می‌شوم، هردوخوب است. گله‌ای ندارم.

   + ماهی ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

رفت بر باد

این روزها دلم می‌خواهد از کسی مراقبت کنم، سری روی پاهایم باشد و من موهای خیس از عرق اورا نوازش کنم، دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و ترانه‌های قدیمی را در گوش کسی زمزمه کنم تا بخوابد، برایش قصه بخوانم بیرون برویم با هم بازی کنیم، بخندیم، بی‌دلیل فریاد شادی از ته دل بکشیم، خسته و کوفته از بازی و خیسِ عرق از گرمای تابستان به خانه برگردیم و لباس‌ها را بکنیم و من خاکشیر نبات با عرق بهارنارنج بسازم در لیوان‌های بزرگ لیوانی بزرگ در دست‌هایی کوچک، آن‌قدر کوچک که مجبور باشد لیوان را دو دستی بگیرد و وقتی لیوان را از لب‌هایش جدا کرد دور دهانش خاکشیر ماسیده باشد و من قربان صدقه‌ش بروم به خاطر زیبایی صورتش، این‌روزها دلم مراقبت تمام و کمال از کودکی را می‌خواهد که تعطیلات تابستان را می‌گذارند و من باید هرروز سرش را گرم کنم تا حوصله‌ش سر نرود و دلش نگیرد، کسی می‌گفت افسردگی‌های فصلی از آغاز تابستان شروع می‌شود با کوتاه شدن روزها باید مراقب خودم هم باشم که دلگیر نباشم. باید مراقب خاطرات تابستان نود و سه کودکم باشم...

کودکم!

 کاش کودکی داشتم.

   + ماهی ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کلام آخر

بیا به راه

بگو خلاص

برو به خواب.

دیگر نه در کوچه می‌مانم

نه به خانه برمی‌گردم

پاک خسته‌ام از

حرفِ گریه

از خواب آدمی

دیگر هیچ علاقه‌ای به التفاتِ این و آن ندارم

حتی

به فهمِ سکوت

به صحبت سنگ

به بود

به نبود

به هر چه همین حدود

فقط

می‌خواهم کمی بخوابم

بالای صخره‌ای از اینجا دور ...

شبِ یک دامنه از بوی

پونه و کتاب

یک بسته سیگار

عکسی از "ری‌را"
و یک
پیاله‌ی آب.

بعد انگار که نیامده رفته باشم.

خداحافظ نسیمای غمگین من!

 

 

"سید علی صالحی"

 

پ.ن 1: می‌دانستی که سنگ‌ها حرف می‌زنند؟! می‌گویند بمان، نرو!

تو هیچ ماهی را دیده‌ای که برای همیشه گوشه‌ی سنگی غرق شده بماند؟! ماهی‌ها رفتنی‌اند حتی از پرنده‌ها رفتنی ترند!

ماهی اسیر به چه کار می‌آید.؟بگو خلاص! دنیایت زیباتر خواهد شد. می‌دانم! می‌دانم!

پ.ن2: از "این و آن" می‌روم اگر نشانی جدید داشتم برایتان خواهم نوشت.

 

   + ماهی ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یکی بود که گفت اردیبعشق

پروژه تمام شد حتی گل و گیاه‌ها را هم کاشتیم نامه زدند متشکریم و خداحافظ، گفتم خداحافظ و وسایلم را جمع کردم فایل‌ها و کامپیوترم را تحویل دادم و یک اشل آلمانی خوشگل و خوش‌ترکیب یادگاری گرفتم، ظرف غذای ظهر را به یکی از همکارهای همیشه بی‌نهار بخشیدم و از در کارگاه که هنوز هم خاکی بود بیرون آمدم، به همین سادگی تمام شد! سخت بود، خیلی! اما سختی‌ها وقتی تمام می‌شوند بی‌اختیار خنده می‌شوند بر لبانمان و خاطره در دفترهایمان، البته که این سختی یادگاری دیگری هم داشت مشتی دارو که اگر بشود در این بهار ترک می‌کنم، با مادر و خاله تماس گرفتم و دعوت کردم که نهار را باهم باشیم دوستی نمانده که بشود بی‌برنامه قبلی باهم ناهار بخوریم، همه را بخشیدم به فرنگستان، همیشه در جواب آن‌هایی که می‌گوید با دوستانت صحبت کن می‌گویم دوستی نمانده همه رفته‌اند و همان لحظه‌ست که چیزی در درونم منفجر می‌شود و ارتعاشات انفجار اشک می‌شوند شاید این موضوع آن‌قدرها گریه‌دار نباشد ولی من می‌توانم ساعت‌ها برای بی‌دوستی‌ام گریه کنم این هم قسمتی از توانایی‌های بی‌شمارم است، به مادرم گفتم برویم جایی دور از شهر جایی که آب باشد و باد و درخت بعد از مدت‌ها لباس‌های رنگی پوشیدم شال سبز چه‌قدر به بهار می‌آید، حتی ماتیک قرمز هم زدم و فکر کردم چه حس عجیبی‌ست این موقع روز خانه باشم و برای بیرون رفتن با حوصله حاضر شوم هفت سال است که بی وقفه کار می‌کنم شاید کمی بی‌کاری بد نباشد، کارهای پیشنهادی همه کارگاهی بود قبول نکردم، همه گفتند دیوانه نشو، پول خوب تجربه خوب شغل تو این است باید بپذیری گفتم من این بهار را با میلیون‌ها اسکانس هم عوض نمی‌کنم این روزها دلم آفتاب می‌خواهد، کار کردن در یک آتلیه معماری پرنورو گاه گاهی شنیدن خیلی آرام موسیقی دل‌خواه، مهم نیست چه کاری باشد اولویت با محیط کار است و حقوق مکفی(مثل آگهی‌های پشت شیشه ساندویچی‌ها) جایی که بشود نه ده ساعتِ کار را زندگی کرد، جایی که من را با گلدانم و لباس‌های رنگی‌ام بپذیرند وصبح‌ها و ظهر‌ها و عصرها هیچ‌کس با هیچ‌کس با صدای بلند دعوا نکند، این‌ها انتظار زیادی نیست برای یک معمار سی و یک ساله که بهترین ساعات عمرش را در دفترهای معماری و کارگاه‌های ساختمانی گذرانده و این روزها کمی خسته و بی‌حوصله‌ست.

بهار مرا بغل کرده صبح‌های زود بیدارم می‌کند شال سفید سرم می‌کند و پاهایم را تا دامنه کوه می‌کشاند تا کنار درخت زبان گنجشک تازه جوانه زده و رودخانه‌ی پرشورِ بی‌قرار مرا می‌برد تا جایی که تمام شهر را از بالا ببینم و دیگر زشتی ساختمان‌ها آزارم ندهد، صبحانه نان و پنیر و چای زیر درخت داغداغان کنار آب روان، بهار را بغل کنید دوستان بغل محکم، وقتی برود تا یک‌سال بعد نخواهد آمد.

پ.ن یک: تا پیدا کردن کار جدید پروژه‌ایی جذاب برای خودم تعریف کردم؛ کاشتن درخت در کوه درخت‌های سازگار با کو‌ه‌های تهران اگر دوست دارید همراه شوید یا کامنت خصوصی بگذارید یا ایمیل بزنید چه خوب است اگر باشید.

پ.ن دو:نبودم؛ زیرا تعطیلات خوبی نداشتم اما به همه‌ی دوستان سر می‌زدم و می‌خواندمتان.

   + ماهی ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نوروز

به رسم هرسال می‌نویسم و می‌گویم

"مبارک باشد"

شاید امسال مبارک شد

سرفراز باشید

ارادتمند

ماهی

   + ماهی ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد