ماهی‌نامه

انتظار

نمی‌دانم انتظار را کی و کجا یاد گرفتم، از دوران دبستان که روزها بعد از مدرسه پیچیده در کلاه و شال گردن در انتظار مادرم بودم و او گاهی آنقدر دیر می‌رسید که تمام بچه‌ها رفته بودند ، گاهی می‌ترسیدم که نکند هیچ وقت نیاید اما با آمدنش تمام ترس‌هایم تبدیل به خنده می‌شد، یا اینکه شب‌ها منتظر آمدن پدرم پشت پنجره می‌نشستم وقتی نور چراغ‌های ماشین از زیر در، حیاط تاریک و پربرف را روشن می‌کرد، سراسیمه می‌رفتم گوشه‌ی کمد لباس‌هایش قایم می‌شدم و منتظر می‌ماندم که بیاید و مرا پیدا کند.

از روزهای نوجوانی که منتظر نامه‌ی عشق راه دورم بودم و در انتظار نامه تمام کتاب‌ها و دفترهایم پر از شعر و نقاشی می‌شد، حواسم به هیچ صدایی نبود جز صدای موتور پستچی، یا روزهای جوانی در سرزمین‌های دور، که به همین منوال گذشت،منتظر ایمیلی از ایران هرروز چند بار به کافی‌نت خوابگاه می‌رفتم و دست خالی برمی‌گشتم و بعدها فهمیدم که او خیلی وقت پیش با دوست داشتنم خداحافظی کرده.

تمام روزهایم به انتظار گذشت ظاهرش تغییر کرد اما ماهیتش همان بود، همیشه فکر می‌کردم روزهای سخت تمام می‌شود نمی‌دانستم که سختی‌ها تمامی ندارد و فقط منم که به انتظار عادت می‌کنم.

کاش زمان چند سالی به عقب برمی‌گشت،نه خیلی دور، به سالهایی برمی‌گشت که من هنوز می‌توانستم به خودم سخت بگیرم و حوصله‌ی کلنجار رفتن و تربیت ذهنم را داشتم، اگر زمان به عقب برمی‌گشت بدون شک منتظر نبودن را هم تمرین می‌کردم اگر می‌شد شاید زندگی رنگ دیگری بود.

لینک‌زن

   + ماهی ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()