ماهی‌نامه

به یادشان هستم

وقتی آن خانه‌ی بزرگ و زیبا با حیاط پراز گل و درخت را فروختند و به آپارتمان رفتند، ده ساله بودم، همان‌روز به خودم قول دادم که وقتی بزرگ و پولدار شدم دوباره آن‌را بخرم، آن روزها فکر می‌کردم هرکس بزرگ باشد پولدار هم هست، دلم برای سُرخوردن روی نرده ها و تاب بازی در حیاط تنگ می‌شد؛ همیشه یک نوه‌ی عاشق بودم، بیشتر روزها راننده‌ی سرویس مدرسه رو گول می‌زدم که مرا به خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگم ببرد، معمولا سر نماز می‌رسیدم،  پشت در می‌نشستم تا نمازشان تمام شود و در را برایم باز کنند.

همدم تنهایی‌شان بودم و شنونده‌ی مشتاق قصه‌های بی‌پایانشان؛ حرف‌هایم با آنها تمامی نداشت مادربزرگ قصه می‌گفت، شعر می‌خواند، خاطره‌ تعریف می‌کرد و نصیحتم می‌کرد باهم شیرینی و نون قندی می‌پختیم، من ظرف‌ها را می‌شستم و او شیرینی‌ها را قالب می‌زد و ریزه‌کاری‌های کار را برایم توضیح می‌داد، وقتی خسته می‌شدیم کنار هم روی فرش آشپزخانه دراز می‌کشیدیم، چادرش را روی هردویمان می ‌انداخت و خیلی زود در حال حرف زدن به خواب می‌رفت، کمی که می ‌گذشت، آرام از زیر چادر فرار می‌کردم و به سراغ کتاب‌خانه و آلبوم عکس‌ها می‌رفتم.

پدر بزرگ اما خیلی کم‌حرف بود، روی مبل مخصوص می‌نشست،  پاهای بزرگ و ورم کرده‌اش را بالاتر می‌گذاشت، روزنامه می‌خواند یا موسیقی گوش می‌کرد، من هم کتاب و دفترهایم را کنار مبلش روی زمین پهن می‌کردم وبا صدای شجریان و شاملو تمرین‌های ریاضی حل می‌کردم، همیشه تمام حواسم به معنی شعرها بود.

پدربزرگ شانزده سال پیش رفت، و مادر بزرگ با فاصله‌ی کوتاه یک سال و نیم روزی مثل امروز ما را برای همیشه تنها گذاشت.

هردو خیلی زود رفتند و صبر نکردند تا من روزی بزرگ و پولدار شوم و آن خانه‌ی بزرگ را بخرم، تا باز عصرهای تابستان در حیاط بشینیم کاهو و سکنجبین بخوریم و از ته دل بخندیم.

 لینک‌زن

   + ماهی ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()