ماهی‌نامه

دخترک درونم شاد است

مدتی بود تصمیم داشتم به دیدن موتورخانه بروم، اما نمی‌خواستم تنها بروم، موتورخانه در طبقه منفی چهار است، آخرین باری که تنها به آنجا رفته بودم کارگرها به مناسبت حضورم  در تاریکی مطلق رمپ پارکینگ آواز می ‌خواندند، منم به سرعت چندتا عکس گرفتم و چندتا اندازه برداشتم و  سریعتر از نور پله‌ها را دوتا یکی تا بالا دویدم، بعدها فهمیدم هیچ‌یک از آقایون مهندس‌هاهم، تنها به طبقات پایین نمی‌روند و تصور می‌کردند که تنها زن کارگاه این نکته مهم را خوب می‌داند.

بالاخره فرصتی پیش آمد تا به بهانه‌ی چک کردن سقف کاذب پارکینگ به طبقات پایین برویم، سرم بالا بود به سقف نگاه می‌کردم که زانویم به میلگردی که از قالب نیمه‌کاره‌ی استخر بیرون زده بود گیر کرد، دردی آشنا به همراه حسی آشنا در دلم پیچید، درد همان درد ضربه‌هایی بود که در بازی فوتبال به زانویم می‌خورد و حس همان حسی بود که جلوی پسرها صدات در نیاید وگرنه بار آخری‌ست که در بازی راهت می‌دهند. دلم از درد ضعف می‌رفت ولی همچنان مشغول بحث با سرپرست کناف‌کارها بودم واندازه‌های نقشه‌‌ را به او یاد‌آوری می‌کردم.

راهی طبقه پایین‌ترشدیم، این احترام به خانم‌ها که همیشه در کارگاه باعث دردسر‌است، جلوتر از بقیه با پای زخمی راه افتادم و حواسم به قدمهایم بود که دردم را لو ندهند، وارد موتورخانه که شدیم فریادی از شادی کشیدم، سرپرست تاسیسات که دوماه،  تمام ساعت کاری‌اش را در موتورخانه گذرانده بود شروع کرد به توضیحات فنی و نکات زیباشناسی موتورخانه، دیگ‌های بزرگ کنار هم نشسته بودند، چیلرها گوشه‌ی دیگر و پمپ‌های خوشرنگ و دوست داشتنی در صفی مرتب کنار هم قرار گرفته بودند، توضیحات را شنیدم و به بهانه‌ی دورزدن گوشه‌ای پنهان شدم، شلوارم درحوالی زانو به اندازه‌ی قطر میلگرد پاره شده بود و خراش نیمه عمیقی زیر خط پارگی جا خوش کرده بود، خط خون تا نزدیکی جورابم آمده بود، یک بازدید سریع کردم و خیالم راحت شد که اتفاق بدتری نیوفتاده.

شب که به خانه رسیدم، زخم را ضدعفونی کردم، نصیحت‌های مادرم که هربار به من تذکر می‌داد که پسرها از من قوی‌تر هستند و نباید با آنها بازی کنم در ذهنم تکرار می‌شد و جای تمام کبودی‌های چندماهه روی پاهایم خالی بود، زخم زانویم را خیلی دوست داشتم و می‌دانستم که یک ماهی با من می‌ماند.

   + ماهی ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()