ماهی‌نامه

کجاست راه فرار

صدای فِرِز و چکش زدن روی آهن و صدایی شبیه مته‌ایی که زمین را سوراخ می‌کند، بالا و پایین رفتن آلیماک‌از پشت پنجره اتاق، به همراه داد و هوار همکارها که هر کدام سعی می‌کردند از دیگری بلندتر حرف بزنند تا صدایشان در هیاهوی دستگاه‌ها گم نشود،همه‌ی اینها در یک فضا به مساحت صد و هفتاد هشتاد متر، این کنسرت درد آور به مدت چهار ساعت بی‌وقفه ادامه داشت، راه فرار نداشتم باید نقشه‌های آتش‌نشانی را می‌فرستادم و برای سنگ‌ پشت‌بام تصمیم می‌گرفتم. تمام اینها باعث شد که صحبت‌های کاری با همکارم تبدیل به موضوع غم‌انگیزی شود، در حال حرف‌زدن اشک‌هایم بی‌اختیار می‌ریخت، سرم را بالا نمی‌آوردم که چشمهایم مرا لو ندهند، زل زده بود به من و می‌گفت چرا نوک دماغت قرمز شده گفتم به خاطر عطسه، گفت؛ عطسه‌های تو که داربست‌های ساختمان بغلی را هم می‌لرزاند، من صدایی نشنیدم. گریه و خنده‌ام قاطی شده بود. ناتوان بودم از نشنیدن، کاش گوش‌هایمان دکمه روشن و خاموش داشت.

   + ماهی ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()