ماهی‌نامه

قصه

 

اواسط بهار بود و هوا کمی گرم بود همان زمان که درختان اقاقیا گل می‌دهند و  بوی شیرینی در هوا می‌پیچید در راه مدرسه از میان درختان اقاقیا می‌گذشت ، در دلش عشقی ناب داشت دخترک ، با لباس‌های گشاد مدرسه و کیفی پر از کتاب‌های سنگین کنکور به هوای بوی اقاقیا تمام راه را تا خانه پیاده می‌رفت  گاهی از  خستگی  روی پله‌ی خانه‌ای می‌نشست و کنار کتاب بزرگ فیزیک -مکانیک شعری می‌نوشت و در کوچه های خلوت شعرهای فروغ را بلند بلند می‌خواند " آن کلاغی که پرید از فراز سر ِما ... خبر مارا با خود ..."اینها را که می‌خواند گویی  توپ کوچکی در دلش قل می‌خورد خنده به لبش می آمد و فریاد می‌زد" آی عشق آی عشق چهره‌ی آبیت پیدا نیست" دخترک عاشق از همان روزها نامه می‌نوشت و از همان لحظه‌ای که نامه را به صندوق پست می‌سپرد منتظر پستچی می‌نشست.

ادامه دارد ...

 

   + ماهی ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()