ماهی‌نامه

یه آدم معمولی

 

با یک متر توری گالوانیزه و یه کیسه پر از میخ و مفتول و کفش های گچی رفتم تو یکی از مغازه های قرتی فرتی تجریش ، خانم فروشنده با غروری که ریشه تو خوشگلیش و قرتی بودنش در مقابل منِ داغون داشت ، کرم رو رو دستم تست کرد و گفت رنگش خوبه منم هاج و واج نگاش می کردم ، وقتی می گه خوبه لابد خوبه دیگه،  گفت خانم شما پوست صورتت تیره تر از دستت هست ، پس این خوبه منم بهش توضیح دادم در کارگاه ساختمونی کار می کنم و الان از سر کار میام ، علت این تفاوت رنگ اینه ، یه دفعه حالت چهره اش عوض شد و گل از گلش شکفت  انگار دنیا رو بهش دادن، گفت دختر منم تو کارگاه ساختمونی کار می کنه ،  یه جوری از کار کردن دخترش حرف می زد که انگار  دخترش تو اردوگاه کار اجباریِ و یه همبند دخترش رو دیده کم مونده بود بغلم کنه و بزنه زیر گریه ،  تا حالا هیچکس این قدر از شغل من هیجان زده نشده بود ،مادر نشدم که بفهمم آخه.

 

 


   + ماهی ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()