ماهی‌نامه

معجزه لبخند


     به جمعه بازار رفتم
از دیدن اشیا قدیمی چشمهایم غرق در لذت شده بود ، از شیر آب تو کار زنگ زده تا لاله های قرمز طرح شاه عباسی همه چیز مرا به وجد آورده بود ، فشار بی حد جمعیت و شلوغی آزارم نمی داد ، هر گوشه ای که پیدا می کردم روی زمین می نشستم به تماشا ، به بساط مرد لاغر اندامی رسیدم یک جعبه قدیمی پر از خرد و ریزهای بی ربط به هم داشت ، ده  دکمه ی قدیمی را به ده هزار تومن می فروخت چانه زدم با صورت پر از ریش و دهان بی دندان و چهره ی عصبانی به طرفم آمد کمی ترسیدم ، گفت تو قدر نمی دانی نخر بگذار سر جایش، با خنده گفتم قدر می دانم اما گران است پول را دادم و راه افتادم صدایم زد و زنجیری پر از کلید را به دستم داد ، گفت این کلید را در بیاور تا چیزهای دیگر هم نشانت بدهم در میان شلوغی بازار صدایمان به هم نمی رسید ، فریاد زدم شاگردونگی من فراموش نشود لبخند زد، چهره اش  دگرگون شد ، از پیرمرد زشت و عصبانی تبدیل به مردی مهربان و دوست داشتنی شد ، جعبه را زیر و کردم و چیزی پیدا نکردم بلند شدم که بروم کلید را به دستش دادم با خنده گفت باز هم بیا ، راه افتادم صدایش از پشت سر می آمد ، باز هم بیا . 

 

   + ماهی ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()