ماهی‌نامه

پیشواز بهار1

   من و غلام می توانستیم دوست های خوبی باشیم ، شاید می توانستیم باهم کافه هم برویم و راجع به گل و گیاه که تخصص اوست و علاقه من ساعت ها گپ بزنیم ، من و غلام تمام یک روز تعطیل در باغچه گذراندیم تمام گل های  قدیمی باغچه را جابه جا کردیم  پامچال و پرمولا کاشتیم و کمی هم غیبت همسایه ها کردیم.همسایه ها از کنار ما رد می شدند بعضی خسته نباشید می گفتند و بعضی نگاهی سر تا پای من می انداختند و بی هیچ کلامی رد می شدند.

من گلدان ها را در باغچه می گذاشتم و غلام آنها را می کاشت هر گلی را که کاشت  چند قدم عقب رفت و به آن نگاهی انداخت مثل نقاشی که هر از گاهی تابلویش را از دور نگاه می کند و چشمهایش را ریز می کند تا ترکیب رنگها را کنار هم ببنید.

دست آخر هم دوگلدان بزرگ برای سبزی کاری های من آماده کرد حیاط را شست و رفت . از آن روز بهار به حیاط خانه ی ما آمده است.و من هرروز به عشق دیدن باغچه از خواب بیدار می شوم.

 

   + ماهی ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()