ماهی‌نامه

از روزگار رفته

کاش شاعر بودم و تمام دلتنگی هایم را در شعر هایم می ریختم ، کاش وقتی ده سال ِ بودم و سهراب میخواندم پدرم نمی گفت که شعر بخوان اما شاعر نشو ، کاش شانزده ساله بودم ! آن روزها سونات مهتاب را با پیانو می زدم ،استاد نابینایم از پشت عینک بزرگ سیاهش اشک می ریخت و می گفت دختر اگر بتهوون سر از خاک بردارد به تو و نواختنت افتخار می کند ، کاش اینقدر ماجراجو نبودم و همه ی کارها را نصفه نصفه رها نمی کردم ،مادرم می گفت دختر وقتی به سی سالگی برسی دلت می خواهد لحظه ایی با خودت خلوت کنی و سازی بنوازی و شعری بخوانی خطی بر بوم نقاشی بکشی من آن روزها روی ابرها راه می رفتم فکر می کردم سی سالگی به من نمی رسد و من هیچ وقت دلتنگ نخواهم شد از هیچ کس ، اما تمام پیش گویی ها درست از اب در آمد و من امروز همان زن دلتنگ تنهایی هستم  که مادرم می گفت و دلم می خواهد لحظه ی فارغ از کارِ بیرون و کار ِمنزل ،دل ِتنگم را به نوای شعری یا سازی بسپارم و دوباره جان بگیرم برای سختی های پیش رو.

 

   + ماهی ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()