ماهی‌نامه

سی سالگی

کادوی تولدم یک شب اقامت در کوهستان برفی بود ، برف بود و سکوت و تعدادی پیرمرد و پیرزن که مثل من عاشق سکوت و تنهایی و خلوت بودند ، تقصیر من نیست وقتی تمام روز رو با صدای سنگ بر و دریل و برش و داد و هوار مهندس و کارگر و اچ اس سی محترم می گذرانی و شب غرق در صدای بوق ماشین ها به خونه می رسی برای تفریح باید به جایی که سکوت مطلق باشد سفر کنی ،  شب آرامی بود از پنجره به هر طرف که نگاه می کردم کوه های سفید قد بلند را می دیدم، یخچال اتاق را از برق کشیدم تا تنها صدای موجود هم از بین برود، پنجره را باز کردم تا سکوت وارد  شود ، در سکوت و سرما ناخن هایم را لاک زدم ، فرصت کافی داشتم تا صبر کنم هر ده تایش خشک شود ، فرصتی برای فکر کردن به روزهای گذشته ، گذشته ی پر از سختی ام  را دوست دارم عاشقی و دیوانگی هایم و انتظار و امیدی که همیشه در دلم دارم و تکرار این کلمه که همه چیز درست می شود ، در حقیقت چیزی درست نمی شود ما عادت می کنیم به سختی ها به جدایی ها و بی مرامی ها ، این روزها شادی را باید با موچین از دل لحظات بیرون بکشیم و خنده را بر روی لبانمان نقاشی کنیم ، به بهانه های ساده خوشبختی بیاندیشیم و کمی شاد باشیم تا دیر تر به پیری برسیم.

روزها آنقدر سریع می گذرند که حتی من هم به "سی سالگی "رسیدم من که همیشه بر روی ابرها راه می رفتم این روزها به زمین رسیدم و سعی می کنم حقیقت زندگی را با خودم جوری معنی کنم که دل دیوانه ام درکش کند.


پ.ن : تو این سالها مادرم یک بار هم با من عاشقانه ومدل قربون صدقه ای حرف نزده و با این کارش به قول خودش خواسته که سخت بار بیام اما امروز با اس ام اس ساعت 7 صبحش  تمام این سال ها رو جبران کرد ، بهترین هدیه همین اس ام اس عاشقانه مادرم بود. صد بار خوندمش:"یازده شب چمدونش روبست در حالیکه برف می بارید راهی شد ، همین ساعت ها رسید در حالیکه آثار خستگی راه رو صورتش بود ، همه را مسحور زیباییش کرد ، 25 آذر تولد دخترم مبارک."

 

   + ماهی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()