ماهی‌نامه

*قایقی باید ساخت

جای من اینجا نیست ، کار من لرزیدن در اتاق کارگاه و ترسیم خط هایی از روی اجبار نیست ،  کار من آشتی دادن آدمهای بی منطق نیست ،  کار من محاسبه ی قیمت دلار و طلا نیست ، من آدم حرف های دو پهلو و دیده بوسی های از روی کینه نیستم ، من باید کشاورز باشم ، من روستاییم ، آدم شهر نیستم ، آدم رفاقت های پیچیده نیستم من بیل و کلنگ و بذر می خواهم سگی قوی هیکل با اسبی سیاه تر از شب ،از سختی کار نمی ترسم ، از قهر زمین نمی ترسم ، حرف خاک را می فهمم ، با ماه آشنایم ، دیوانه ی پاییزم ، بهار را عاشقم ، اینجا جای من نیست ، اینجا زمان ایستاده است رفتن رو به جلو همان برگشتن به جای اول است اینجا زمین از همه جا گرد تر است  تمام مفهموم ها از میان رفته است ،مفهوم رفاقت ؛ تعهد ، انسانیت ، دوستی ، همه ی این ها معانی دیگری دارد که من نمی دانم در کدام کتاب ثبت شده است ، از آدمها و دنیاهایشان می ترسم فرار نمی کنم پشت سر می گذارم تمام پیچیدگی های دنیایشان را با تمام من هایشان،  با ماشین ها ی  دودزا  و خانه های بی نورِشان  و آسمان تاریک بی آفتابشان را پشت سر می گذارم ، جایی میان درختان جایی میان دشت جایی میان کوه جایی می روم که هیچ گِرهی  درمیان نباشد  ، من باشم و سرما و تکه ای هیزم، من باشم و گرما و سایه ی درخت ، من باشم و صدای خنده ی کودکانِ گل بازی ، من باشم و خودم و شاید همین صفحه برای ثبت روزهای خوب ،روزی می روم.


*سهراب سپهری

   + ماهی ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()