ماهی‌نامه

کاش آبدارچی نیاد

وسط این همه بتون و آهن و سیمان  تو کارگاه ساختمونی درست زمانی که باید متراژ کاشی سرامیک سرویس ها رو حساب کنم و کلی کار خرده ریزه دیگه هم رو سرم خراب شده چشمم به پنجره ی آبدار خونه میوفته که توش یه درخت پیرِ سبز و نارنجی نشسته و بارون خوشگلی هم داره روی برگهاش می ریزه یه نیرویی مثل آهن ربا من رو می کشونه تا کنار پنجره و دلم می خواد همون جا بشینم اما نمی شه آبدارخونه و صندلیش ناموس آبدار چیه ، خوشبختانه امروز نیومده و من می تونم به بهانه ی چایی سری هم به درخت و بارون بزنم.

   + ماهی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()