ماهی‌نامه

آقا تخته اونطرفه

دم در اتاق جلوی قفسه ایستاده بودم در زونکن ها دنبال کاتالوگ بودم، معمار مرتب می‌رفت و می‌آمد و حالم را می پرسید و خسته نباشی می‌گفت بعضی وقت ها هم زل می زد به من، در اتاق را نمی بندیم چون معمار و مهندس‌ها و کارگرها مرتب رفت و آمد می‌کنند و همه ی اهالی کارگاه با در بسته دعوا دارند. مانده بودم که چرا اینطور رفتار می کند هی به سر تا پای خودم نگاه می انداختم دگمه ها را چک می کردم و شالم را مرتب می کردم . معمار گ.ش.ت .ا.ر.ش.ا.د کارگاه است‌، مرتب زاغ سیاه منشی بیچاره را چوب می زند که امروز با فلانی تا پارک‌وی رفته فردا با فلانی و چرا با من نیامده من هم که همان مسیر را می روم، خوب من‌هم جای منشی باشم تمام راه را پیاده می‌روم اما با معمار هم مسیر نمی‌شوم، خلاصه تمام روز جویای احوالم بود، عصر موقع رفتن که خودم را در آینه دیدم، متوجه شدم که موهایم از پشت شالم بیرون زده و دلیل رفتارش را فهمیدم، امروزبه جای کت و شلوار و کلاه ایمنی، شلوارجین و کاپشن و کلاه گپ پوشیده و هربار به بهانه ای به من خسته نباشید می گوید ،بی اجازه وارد اتاق می‌شود و زل می زند به دست هایم که روی کیبورد و موس در حال حرکت است و ژست فکرکردن می‌گیرد، من هم احترام بزرگتری را نگه می دارم و تندی نمی‌کنم از روی خاطراتی که همیشه تعریف می‌کند سنش را بین پنجاه تا شصت حدس می زنم اما خوب موهایش را با دقت رنگ می‌کند و دلش زیادی جوان است و عقل و شعورش هم که معلوم است در چه حالی ست.

  عصبانی‌ام مردم ما هیچ وقت درست نمی‌شوند نه آقایان یاد می‌گیرند که به خانم‌ها زل نزنند ونه ما یاد می‌گیریم که ناراحتی‌مان را نشان دهیم واعتراض کنیم و این عذاب همچنان ادامه دارد.

   + ماهی ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()