کاش پیر می‌شد

بهترین قسمت مهمونی‌های روزهای تعطیل، استراحت بعد از ناهار بود، خانم‌ها به بهانه‌ی استراحت تو یک اتاق جمع می‌شدن کفش و جوراب‌ها رو می‌کندن و پاها رو دراز می‌کردن، معمولا دو سه تا جا ن.م.ا.ز بود، بقیه یا تو نوبت بودن یا همین‌جوری دراز می‌کشیدن و گپ می‌زدن خاطره تعریف می‌کردن درددل می‌کردن و جک می‌گفتن مامان همیشه تو ن.م.ا.ز می‌خندید گاهی مجبورمی‌شد همه رو از اول بخونه، اون جمع رو بیشتر به‌خاطر مادربزرگم که خیلی محبوب بود دوست داشتم همیشه با همه شوخی می‌کرد و سربه‌سر تک تک خواهرزاده‌هاش می‌گذاشت از حرف‌هاشون سردر نمی‌اوردم دوست داشتم دراز بکشم سرم رو بذارم رو پای مامان و درحالیکه مامان موهامو نوازش می‌کرد به خنده‌هاشون بخندم و ریزه‌کاری‌های زیبایی‌هاشون رو باهم مقایسه کنم کسی از نگاه خیره یه بچه دلخور نمی‌شد یعنی اصلا توجهی نداشتن اونقدر که خوش بودن، به‌ نظرم مادربزرگم از همه‌ی خواهرهاش خوشگل‌تر بود در حالی‌که همه خیلی بهم شبیه بودن ولی باهم تفاوت‌های اساسی داشتن.

همین‌طور که سرم روی پای مامان بود خوابم می‌برد وقتی بیدار می‌شدم یه بالش بزرگ خنک زیر سرم بود و تا گردن تو یه ملافه خوش‌بو فرورفته بودم صدای صحبت و خنده مهمون‌ها از توی حیاط میومد، چای و خربزه عصرونه به‌راه بود و به قول مامان کمر گرما شکسته بود دیگه اجازه داشتیم تو حیاط بازی کنیم پنج شش‌تایی کنار هم روی تاب بزرگ چوبی می‌نشستیم دست‌ها رو به میله‌های کناری می‌گرفتیم و به سختی تاب می‌خوردیم هر از گاهی یه بزرگتری دلش می‌سوخت و میومد ما رو تاب می‌داد.

مادربزرگ خیلی زود رفت بقیه خواهرها الان دیگه پیر شدن ولی من هنوز تو صورت‌ اون‌ها دنبال جزییات صورت مادربزرگم می‌گردم و پیری‌هاش رو تصور می‌کنم هنوزم مطمئنم اگر بود پیر خوشگلی بود.

/ 7 نظر / 9 بازدید
ققنوس

وقتی که به محدودیت هایی که ما نوه ها تو خونه ی بابابزرگ(بابای مامان) داشتیم، فک می کنم حسابی شاکی می شم! اونها به قول خودشون آدم های مهربون و دلسوزی بودن... ولی هیچ وقت مهربونیشون رو باور نکردم! به جاش خونه ی بابای بابا... رو خیلی دوست داشتم. ادعای مهربونی نداشتن. خیلی هم مهربونی غلیظی نداشتن. ولی من اونجا حال می کردم... اونجا جایی بود که من آزاد بودم...

دایناسور

سلام مادربزرگ های دوست داشتنی با دست های نرم و چروکیده و محبت بی دریغشان خدا مادربزرگتون را رحمت کند[قلب]

باغبان جهنم

سلام مادربزرگ ... حیاط خانه ی تابستان ... بازی و بازی و بازی تا شکستن شیشه بی بی که رفت همه ی این لذت ها را با خود برد انگار .

درخت ابدي

بچه كه بودم دلم نمي‌خواست تو جمع آقايون باشم. حوصله‌مو سر مي‌بردن. درست برعكس جمع‌هاي زنونه. يه جور حس امنيت توش بود.

منیر

عزیز جونم / مامان بابام ؛ یه عصر آبان کنار خودم تموم کرد . مونسش بودم . خودش میگفت مونسشم . همه میرفتن دنبال مهمونی های عصر و کارهاشون من داوطلبانه می موندم پیشش . یعنی درواقع اون پیشم بود . چون وقتی هم که رفت من بازم با هیشکی نمیرفتم بیرون عصرگردی . دوازده سالم بود . عزیز رو هرچی صدا زدم محل نذاشت . مرده بود .

نسیم

من رفیق تنهایی مادربزرگام بودم خصوصا طرف مادری. نوه زرنگ و مورد علاقه شون. دلم هوای اونروزها رو کرد با این نوشته.