کلام آخر

بیا به راه

بگو خلاص

برو به خواب.

دیگر نه در کوچه می‌مانم

نه به خانه برمی‌گردم

پاک خسته‌ام از

حرفِ گریه

از خواب آدمی

دیگر هیچ علاقه‌ای به التفاتِ این و آن ندارم

حتی

به فهمِ سکوت

به صحبت سنگ

به بود

به نبود

به هر چه همین حدود

فقط

می‌خواهم کمی بخوابم

بالای صخره‌ای از اینجا دور ...

شبِ یک دامنه از بوی

پونه و کتاب

یک بسته سیگار

عکسی از "ری‌را"
و یک
پیاله‌ی آب.

بعد انگار که نیامده رفته باشم.

خداحافظ نسیمای غمگین من!

 

 

"سید علی صالحی"

 

پ.ن 1: می‌دانستی که سنگ‌ها حرف می‌زنند؟! می‌گویند بمان، نرو!

تو هیچ ماهی را دیده‌ای که برای همیشه گوشه‌ی سنگی غرق شده بماند؟! ماهی‌ها رفتنی‌اند حتی از پرنده‌ها رفتنی ترند!

ماهی اسیر به چه کار می‌آید.؟بگو خلاص! دنیایت زیباتر خواهد شد. می‌دانم! می‌دانم!

پ.ن2: از "این و آن" می‌روم اگر نشانی جدید داشتم برایتان خواهم نوشت.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
درخت ابدی

شعر قشنگی بود

درخت ابدی

گاهی هم ماهی‌ها اومدنی می‌شن. انتخاب شعر خوبی بود. این و آن توش بود و رفتن به جایی تازه.