شعر

و آب بود که می‌رفت

کوچه خلوت بود

صدای قلب تو آری ،

صدای قلب تو پاشید بر در و دیوار ...

و عطر سوختن اشک و عشق و شرم و شتاب

میان بندبند کهنه‌ی دیوار آجری گم شد

فضای کوچه‌ی میعاد

طنین خاطره‌ی ضربه‌های گام تو را

به ذهن منجمد سنگ‌فرش امانت داد .

و آب بود که می‌رفت ...

نصرت رحمانی

/ 3 نظر / 2 بازدید
ققنوس

اشک و عشق و شرم و شتاب.... دیوار آجری یه کوچه... یه تصویر مربوط به دهه ی 60.... روزی که رفت از یاد!!

منیر

دهنم باز موند ! فکر کردم از خودته [لبخند] چه خوب بود