خوابیده بودم از آن خواب‌های عمیق شبیه مرگ، نوری در اتاقم تابید، نور دست‌هایم را گرفت و مرا از چاه خواب بیرون کشید، پنجره را باز کرد، گفتم سردم ست، گفت گرم می‌شوی پنجره انگار پنجره همیشه نبود رو به دشتی بی‌انتها بود، آفتاب در دشت پهن شده بود و گل‌های ریز زرد و سفید در نسیم ملایمی می‌رقصیدند پاهایم برهنه بود و پیراهنی نازک به تن داشتم نور مرا ار پنجره دور کرد در دشت پخش شدم همه جای دشت بودم، گرمای آفتاب را بر روی پوستم حس می‌کردم چه شیرین بود، نور گفت این دشت توست تا هرزمان که تو باشی خورشید هم هست این خورشید مهربان غروبی ندارد و رفت. من ماندم تا همیشه میان گل‌ها و در پناه آفتاب.

/ 10 نظر / 8 بازدید
منیر

همبن روزا دلت واسه یه تیکه ابر لک میرنه .و اونوقت به همین قشنگی واسه آرزوی خاکستری می نویسی

chyz

خواب بود یا رویا؟[چشمک]

بنفش ِ یواش

چه دشت بی دریغی . این که تا هر زمان تو باشی خورشیدیش هست گل هایش هست .

سیاوش رضازاده

بهره بردم ، پویا و مانا باشید ! وبلاگ :" در انتظار بهار " .

فرزانه

سلام قشنگی رویا هم از حرف های نگفتنی است

یک لیلی

تصویر سازی عالی بود. و این که "تا هر زمان که تو باشی این خورشید هم هست" بهترین منظره زندگی می تونه همین باشه.

نگارنده

وااای!!! دلم خواست ..چنین دشتی و چنین آفتابیم ارزوست ..آرزو می کنم در بیداری تجربه اش کنی