لطفا زمان روزهای آخر شهریور را بیشتر کنید

فکر میکردم حتما این جمعه شب از غصه می‌میرم وصبح فردا بازماندگان بر بدن بی‌جانم گریه می‌کنند، شاید سگ کوچکم بالای سرم بنشیند و دست‌های نرم و مهربانش را روی سینه‌ی بی‌حرکتم بگذاردو چشم‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت باز نمی‌شوند را با زبان خشکش نوازش کند و به همین راحتی دنیایم تمام می‌شود! اما صبح آمد؛ پرده‌ی سوسنی خوش رنگ با باد می‌رقصید،و بالشتم دیگر مثل دیشب خیس نبود وقتی از خانه بیرون زدم چشمم به کوه افتاد که تر و تمیز و خوش‌تراش سر جای همیشگی نشسته بود، نسیمی که بوی پاییز داشت صورتم را نوازش کرد و رد سیلی محکم روز قبل را بوسید لبخند زدم، پوست کلفتی دارم به این راحتی‌ها این دنیا را تمام نمی‌کنم. حتی توانستم در لحظه‌ایی خودم را دستگیر کنم که بی‌خیال در حال باز کردن در دفتر آواز می‌خوانم، می‌بینی من زنده‌ام و آواز می‌خوانم غصه له‌ام می‌کند اما نمی‌کُشد، نمی‌کُشد!

/ 6 نظر / 13 بازدید
پینه دوز

انگار دائم نفست تو سینه حبس باشه؟!![نگران]

مسافریادگیرنده

به نظرم ما انسان ها قدرتمند تر از اونی هستیم که فکر میکنیم. زندگی ادامه داره

فرزانه

سلام همه چيز از کنار ما مي گذرد...

فریناز

پس یک پله قوی تر شدی :)

منیر

قصه ها ی بی درد هیچ ماندگاریی ندارند . البته متاسفانه ! بمانی و به کوه و نسیم لبخند بزنی [لبخند]

بهار

چ پوست کلفتی داریم ما خانم ها!