یک بعدازظهر بهاری

کتابی رو که تصادفی از بین کلی کتاب لاغر دیگه برداشته بودم، باز کردم،

دیروز پنجره‌ام رو به دنیا باز می‌شد

از امروز ناگزیر

پنجره فقط دیوار می‌‌بیند

که سایه‌ها در آن می‌میرند

و ماه همیشه از نیم‌رخ شیشه‌ای دور

به خانه می‌نگرد.

از این پنجره به بعد

من از دنیا می‎ترسم.*

انگار قصه‌ی من بود و پنجره‌ام...ورق زدم در تمام شعرهایش حرف از ماه و کودکی و باغ  بود، چه شعرهای خوبی، کتاب را که از اشک خیس شده بود بستم، از گوشه‌ی چشم نگاه کتاب فروش را حس می‌کردم اشکهایم را پاک کردم و پرسیدم "اهل غرق" را می‌خواهم، ندارید؟ گفت ندارم‌‌ اما پیدا می‌کنم کارتش را داد و گفت تماس بگیر.

کنار صندوق چشمم به فرفره‌های رنگی افتاد، پرسیدم؛ می‌شه بردارم؟ صندوق دار گفت بفرمایید، بازی کنید، فرفره‌های چوبی خوشگل هوش از سرم برده بود یک لحظه به خودم آمدم دیدم یک دست زیر چانه‌ زل زدم به فرفره‌ها میز پز از فرفره بود همه با هم می‌چرخیدند، اونایی که چرخیدشون تموم شده بود مثل بچه‌های خسته از بازی تلوتلو می‌خوردن وبقیه تند و تند می‌چرخیدن،دلم از خوشحالی دیدن این‌همه فرفره ضعف می‌رفت، صندوق دار گفت چندتا میخوای؟ گفتم دوتا، یکی برای خودم و یکی برای دوستم، فرفره بازی تنها مزه نداره.

*من پسر تمام مادران زمینم-هیوا مسیح-چاپ چهارم

/ 2 نظر / 8 بازدید
affa

عزیزمی :* نمی دونی چقدر چقدر چقدر دوست داشتنی تر شد این فرفره برای من :)) دوستم :*