...

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم سالهای سال است از نوجوانی تا به امروز، همیشه شب‌ها موقع خواب ترجیح می‌دهم که صبح بیدار نشوم و می‌دانم که آب از آب تکان نمی‌خورد، کارها و مسئولیت‌هایم از عهده‌ی خیلی‌ها بر می‌آید البته می‌دانم که نبودم در جمع خانواده و دوستان حس می‌شود، اما فقط همین! اتفاق دیگری نمی‌افتد حتی "شاید بهتر هم باشد" -این جمله‌ایی‌ست که هر شب در ذهنم تکرار می‌شود- در موقعیت‌های مختلف زندگی روزهای تلخ و روزهای خوش حتی شبی که فردایش قرار بود زندگی مشترکمان را شروع کنیم مخصوصا آن شب را به یاد دارم که نشسته بودم روبروی خودم و با تعجب به این افکار نگاه می‌کردم، تعجب می‌کنم که هیچ شبی در زندگی نباشد که من بی‌صبرانه انتظار صبح را بشکم در حالی‌که در دوران کودکی بعضی شب‌ها از شوق فردا بیدار می‌ماندم و خوب حس شیرنش را به یاد دارم، نه اینکه عاشق مردن باشم نه! شاید حتی کمی هم می‌ترسم اما این حس عجیب سال‌هاست که همراهم می‌آید دوست دارم شبی از شب‌ها این افکار را به همراه زباله‌ها به سطل‌های سیاه شهرداری بیندازم، اما نمی‌شود، بارها تصمیم گرفتم اما رهایم نمی‌کند.

 لینک‌زن

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

بیدار شدن کار سختیه. اونم صبح. اونم هر روز :) حس غریبیه... همونقدر هم آشنا.

نگین

سلام بلاگتون رو دیدم مطالب خوبی داشت ازش استفاده کردم اگه دوست داشتید از وب سایت ما هم دیدن کنید مطالبش راجع ساختمان هوشمند هستش مثل بیاری گیاهان و تغذیه حیوانات خانه هوشمند دسترسي و كنترل از راه دور خانه هوشمند سیستم های صوتی و تصویری خانه هوشمند کنترل روشنایی خانه هوشمند و .. اگه از مطالب وب سایت ما خوشتون اومد لطفا مارو لینک کنید ممنون که به من سر میزنید http://mehestan.org

منیر

چی بگم والا ؟ خب شک نداریم صبحی که نفس نکشیم ؛ چند نفری هستن که نفس کشدینشون سخت میشه . البته این خوشحالمون نمیکنه . ... من وقتی بچه بودم همیشه از خودم می پرسیدم یعنی حتا یک نفر هم نیست که بتونه نمیره ... بعد ارزو میکردم اگه هست اون یک نفر من باشم ... یه ارزوی دیگه هم داشتم که بعد از مرگم هیشکی نباشه که از روی سنگ قبرم رد بشه ، یادمه که مرگ کسی رو نمیخواستم ولی دلم میخواست آخرین نفر باشم که می میرم . الانا به آرزوی بچه گیم خنده ام میاد و میگم چه خوب که همه آرزوهای بچه گی با ما بزرگ نمی شند . [لبخند]

باغبان جهنم

سلام همیشه نیست ولی این گاهی می خزد زیر جلد شبانه ی آدم ها انگار بن بست ست بن بست .

یک لیلی

با رها موافقم ماهی جان. نگرانت شدم.

affa

یه مامور شهرداری لازم داری که به زور بیاد این خزعبلات را ازت بگیره و بریزه توی یه کیسه ی سیاه ... محکم گره ش بزنه و تا جایی که می تونه ازت دورش کنه! درست تصمیم بگیر دخترک ... درست رها کن!!!!

زمین زمستان

سلام جالبه دیروز به یکی از دوستام داشتم همینو می گفتم. نمی دونم چرا یکهو همه مون دیونه شدیم . حس غریبیه که هم رو گرفته.... اینم خودش درد مشترکه .... چقدر گاهی حسودی می کنم که می تونی و وقت داری بنویسی... دلم برای نوشتن واقعا تنگ شده ... دوست دارم بازم مدادم و تیز کنم و بنویسم ....و صدای خنده دوستامو بشنوم که "باز قجری نوشتی علی بیا کمی تو دنیای جدید" ... افسوس مشق این روزها اگر حرفی هم باشه از دلتنگی و غربت روزگار فربه شده ایست که دل به آخرش سپردیم..... بگذریم می خوانمت .... زیبا بود.

منم یه عابرم

من که همیشه نگران قسط ها و چک ها و کارفرماهام و پروژه نیمه تمام هستم،البته که اونا اینقدر نگران من نیستن.

طیبه

سلام مهربان بانو از این که با لینک وبزن وبت پیدا کردم و خوندمش ولذت بردم خوشحالم

فرزانه

سلام اين يک جور ايده آل گرايي است که ته مايه اش را بيشتر هم سن و سالهاي ما ( هم نسلي هاي ما ) دارند . من هم از خودم توقع دارم بين بودن و نبودنم فرق زيادي باشد اما خوب ايده آل هميشه ايده آل است