... کی آخر آمد...!

شش سالی‌ست که اورامی‌شناسم، از وقتی به ایران بازگشتم و مشغول پایان نامه و کارشدم، با گروهشان آشنا شدم، در بیشتر قرارهای جمعی حضور داشتم، جمعی که نزدیک بیست سال است که همدیگر را می‌شناسند و باهم بزرگ شده‌اند. بعد آشنایی‌ام با گروه، بیشتر از بقیه با من حرف می‌زد، برای مدت کوتاهی دونفری بیرون می‌رفتیم و روزهای سخت خدمت سربازی او را باهم می‌گذراندیم، بعد از آن من شنونده‌ای تمام عیار قصه‌ها و غصه‌هایش بودم، از هرکس که ناراحت بود درد دلش را به من می‌گفت، تصورش این بود که همه در حقش بدی می‌کنندو تمام زحماتش را نادیده می‌گیرند، بعد از بهم خوردن روابط عاطفی‌اش، نقش یک مشاور تمام وقت را بازی می‌کردم، هیچ وقت فرصتی برای شنیدن نداشت و فقط می‌گفت و می‌گفت، از نظراو من آدم خوشبختی بودم و حق حرف زدن نداشتم، دوستی ما به همین منوال گذشت و من شکایتی نداشتم، دوست مهربانی بود و بودنش برایم ارزشمند بود، تا اینکه پس از چند سال سرو کله دختری "متفاوت" در زندگی‌اش پیدا شد، هردو قصد رفتن از ایران را داشتند و این مهم‌ترین دلیل دوستی بود، بعد از تنها دو هفته آشنایی به سفری گروهی رفتیم، ماه‌ها مشغول برنامه‌ریزی سفر بودیم، و مشتاق شروع آن،  زوجی در گروه بودند که این سفر تقریبا ماه عسل شان بود، ما بودیم و این دو قناری عاشق جدید، بیشتر روزهای سفر با حضور دخترک تلخ شد، موجود عجیبی بود می‌توانست در حالیکه نوشیدنی می‌خورد پشت تلفن با صدایی غمگین در ایام عزاداری مذهبی به پدر و مادرش التماس دعا بگوید، می‌توانست ناگهان از جمع جدا شود و خودش را میان جمعیت گم کند و دردسر ساز شود، می‌توانست در خوردن زیاده‌روی کند و خوشی شب‌های مهتابی را تلخ کند، حتی توانست بین دو دوست بیست ساله بگومگو راه بیندازد و بینشان را شکرآب کند.

تمام این کارها را با لبخند گنده‌ایی برروی صورتش انجام می‌داد و پسرک قصه‌ی ما باچشمان کاملا بسته شیفته‌ای لبخندش بود. بعد از سفر، از روی خیرخواهی دوستانه و با نگاهی به سابقه‌ی دوستی‌مان نگرانی از عمیق شدن رابطه‌شان را با او درمیان گذاشتم، فکر می‌کردم که آدم‌هایی که صادق نیستند، احتمالا نباید دوستان خوبی باشند به خاطر ابراز نگرانی از طرف من و بقیه با ما قطع رابطه کرد، بعد از چند ماه رابطه‌اش با بقیه کمی بهتر شد اما دیگر سراغی از من نگرفت.

 احساس بدی داشتم دلم از این همه بی‌معرفتی شکسته بود و فکر می‌کردم که این روزها می‌گذرد و دوستی ما دوباره مثل قبل می‌شود و همه‌چیز درست خواهد شد فکر نمی‌کردم که داشتن کسی که نوبت پرونده مهاجرتش جلوتر است، اینقدر ارزش داشته باشد که دوستی‌های چندین ساله را به زشترین حالت ممکن خراب کند.

خلاصه که حضور یک ماهه‌ی دخترک رابطه‌ی چند ساله ما را خراب کرد و پسرک دیگر با هیچ‌کس مثل قبل نشد، هردو به‌هم نیاز داشتند دختر اجازه‌ی تنها رفتن را نداشت و پسر از زمان تشکیل پرونده‌اش به قدر کافی نگذشته بود. چند روز پیش شنیدم که به زودی ازدواج می‌کنند و در آینده خیلی نزدیک از ایران خواهند رفت، و این یعنی پایان واقعی دوستی ما.

چیزی جز پشیمانی از وقت و انرژی که صرف کردم برایم نمانده ومتعجبم که چطور سالها نتوانستم حقیقت وجود او را بشناسم، نمی‌دانم پایان این تجربه‌ها کجاست، طعم تلخ شکست همراه با ناامیدی از خودم، رهایم نمی‌کند.

/ 6 نظر / 9 بازدید
یک لیلی

ماهی جانم تو کاری را کردی که یک دوست واقعی می کرد. اما ایشان شما را برای این می خواست که شنونده درددلش باشی. یک روز متوجه هشدارهایت می شود. آن روز قدر وقت و انرژی ای را که صرفش کردی خواهد فهمید. اما در مورد تو دوست عزیز....کاش می شد هیچ انتظاری از هیچ کس و هیچ کس نداشت.

ققنوس خیس

این متن شما تصاویر ناخوشایندی را در ذهن من زنده کرد. به هر حال انسان ها می توانند تبدیل به هیولاهای وحشتناکی شوند... بگذریم.

درخت ابدی

همون موقع هم رابطه‌ی یک‌طرفه‌ای بوده. این جور آدم‌ها تا سرشون به سنگ نخوره هوشیار نمی‌شن. واقعا هم این قبیل افراد آدم رو از خودش ناامید می‌کنن. چند باری این بلا سرم اومده. الان دیگه اصلا بهشون فکر نمی‌کنم.

ند نیک

اون فقط یک سنگ صبور میخواسته یا شاید ی مادر. همین که گفتی فقط اون حرف میزده و تو حق حرف زدن نداشتی مشخصه از اول تو اصلا براش مهم نبودی. همون لحظه که دیدی فرد دیگه ای اومده باید خودت را کنار میکشیدی .چطور انتظار داشتی دوباره برگرده. اون از اولش هم مال تو نبود. فقط تو براش ی وسیله بودی. بعدها میتونست با همون دختر درد و دل هم بکنه. و کل نیازش را از تو رفع کنه

ند نیک

ببین ماهی جان. این داستانی که نوشتی حکایت از یک دوستی یک طرفه داره. من خودم چنین نقشی را زیاد در زندگی افراد ایفا کردم. اگر اون نیاز داشت کسی سنگ صبورش باشه تو هم نیاز داشتی مشاور کسی باشی. تو به خوبی به این نقشت خو گرفته بودی. حالا تو اسمش را بگذار دوستی. اما دوستی یک ارتباط دو طرفه است. درسته که هرکس ی اخلاقی داره اما تو دقیقا کسی را پیدا کردی که با اخلاقش از تو استفاده کرد. واسه همین ناراحتی. واسه همین پشیمونی. از نوشته ات کاملا پیداست که بهش علاقه مند شده بودی. اما تو به قدری به این رابطه خو گرفته بودی که چشمت را باز نکردی. همان دختر متفاوت. ایا تو قرار بود که چشمان پسر را باز کنی تا شیفته دختره نشه؟ نمیخوام نصیحتت کنم. میدونم اینجا جای نصیحت نیست. اینجا جایی هست که ادم از دردهاش بگه. فقط میگم کاملا درکت میکنم و برات ارزوی ارامش می کنم. و هرچه زودتر بتونی فراموشش کنی. دوستت دارم[ماچ]