من و من

فشارکار که زیاد می‌شود لجبازی مزمن به سراغم می‌آید، منِ لجبازدرونم هیچ فعالیتی را به تعویق نمی‌اندازد و از انجام هیچ‌کاری انصراف نمی‌دهد،او با منِ آرامش طلب سر جنگ دارد، برای رسیدن به آرزوهایش ضربه های جبران ناپذیری به زندگی‌ام زده، در برابر التماس مادر مقاومت کرده و بدترین و نا امن ترین پانسیون را برای زندگی انتخاب کرده، روزهای سخت جدایی را بدون هیچ هم صحبتی پشت سر گذاشته بارها در شب های برفی و در سرمای استخوان‌سوز گوشه ایی افتاده بارها بیمار شده در تنهایی و غربت کسی به دادَش نرسیده، این منِ قلدر وقتی کارها روی روال می‌افتد و همه‌چیز روبراه می‌شود شورش می‌کند می‌گوید این کار دیگر کار من نیست و اینجا دیگر جای من نیست طاقت آرامش ندارد طغیان‌گر است می‌خواهد همه‌چیز را تغییر بدهد تکرار را تاب نمی‌آورد روزمرگی برایش کشنده‌است می‌خواهد همه‌چیز را در دنیا تجربه کند، آن منِ آرامش طلب را آنقدر کتک زده و سرکوب کرده که بیچاره رمقی ندارد، گاهی با سر و صورت خونی و دست و پای کبود با سختی اززمین بلند می‌شود، شانه‌های منِ دیگر را تکان می‌دهد و می‌گوید دیگرتوان ندارم رحم کن دیگر جانی برایم نمانده آن‌وقت است که منِ بی‌قرار لحظه‌ی آرام می‌گیرد. فکر می‌کند که خسته است، دلش خانه‌داری می‌خواهد، گردگیری بدون عجله و آشپزی با حوصله می‌خواهد دلش شیرینی پزی و رسیدگی به گل‌ها را می‌خواهد، دلش قهوه ساعت ده صبح با یک سیگار لایت و موسیقی لایت‌تر می‌خواهد،دلش آینه و یک بسته موگیر ریز و چهل‌گیس می‌خواهد، از هیاهوی کارگاه و شب زنده داری خسته می‌شود از دیدار تیرآهن و میلگرد، از خاک و گچ و صدای بی‌وقفه بالابر خسته می‌شود و دلش یک گوشه‌ی امن و آرام می‌خواد این منِ قلدر گاهی دلش نرم می‌شود اما افسوس که آنقدر در کوره‌ی لوکوموتیو قطار زندگی ذغال‌سنگ ریخته که این قطار حالا حالاها از سرعتش کاسته نمی‌شود نمی‌دانم منِ زخمی درونم تا رسیدن به ایستگاه بعدی دوام می‌آورد یا نه.

/ 10 نظر / 9 بازدید
مومو

چند وقتی با من قلدرم بحث داشتم .... می خواستم بهش بگم انقدر تو کار من و بقیه دخالت نکنه .... فکر کنم گذاشته رفته .... منم هی بالای چشم ابرو شده [لبخند] من قلدرتو فقط تو کمد اتاقت زندانی کن ... نذار جای دوری بره ....

یک لیلی

امان از جنگ و جدال این دو نفر در اندرونمان. بعضی وقت ها نمی دانم "من" واقعی کدام است.[متفکر]

ند نیک

این دوتا من در وجود من هم هست.

درخت ابدی

خب، لابد دلیلی داره که این کودک بهونه‌گیر هرچند وقت یه بار از کنجش میاد بیرون و آزار می‌ده.

منیر

بیخود نیست که این خارجی ها برای تعطیلات تقدس قائلند . سفر یا حضر از هر دو به نحو احسن بهره میگیرند و اونوقت همه ی من ها شاید به خوبی به کارشون برسند . ( حتا توی بهشت هم البته استثنا هست ) گمونم راهش خستگی در کردنهای دوره ایه که ما ایرانی ها براش ارزشی قائل نیستیم . تا جون داریم جون میکنیم . فک کردی گرد گیری جون کندن نیست ؟[لبخند]

ن.پ

خسته از هر چه یکنواختی ست این دل ...

منم یه عابرم

اگر این جدال های درونی و لخبازی ها و قلدری ها نبود که توی آرامت حوصلش سر می رفت.

ققنوس

این طور آنالیزها رو دوس دارم. متن خوبی بود

باغبان جهنم

من عاشق من عصیان گر خویشم . آدمی مجمع الجزایری ست انگار .

فرزانه

و با جدال اين من ها راند مسابقه تمام ميشه و چيزي اون ته .... مي ماند يا نمي ماند ؟