حرف‌های نگفتنی

می‌گوید بگو حرفی اگر داری، نمی‌داند که نمی‌توانم، وقتی حرف‌هایم آنقدر زیاد شده‌اندکه از نوک انگشتان پا تا گوشه‌ی چشمهایم پر شده از حرف، دیگر نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم کدام اول بود و کدام آخر، چطور بگویم که دل‌تنگ و ناامید نشی فقط می‌دانم که گفتنی نیستند، می‌گویم هیچ حرفی نیست! و لبخند می‌زنم. به همه‌ی کلمات جنبده در وجودم قول می‌دهم جایی آن‌ها را به زبان بیاورم یا روی کاغذ یا در دل کوه شاید این آخر هفته شاید هم آن آخر هفته نمی‌دانم اما باید حتما آخر هفته باشد، وسط هفته خانه تکانی معنی ندارد شاید هم آنقدر زیاد شدند که خودشان از دست‌هایم و چشمهایم  ریختند روی میز کارم یا شاید روی زمین خاکی کارگاه و بین سیمان و بتن برای همیشه دفن شدند.

/ 4 نظر / 7 بازدید
affa

بعد بک روز آدم منفجر می شود از انسجام این همه حرفهای نگفته ... آخر غمباد از خود غم دردناکتر است ... گفتنی را باید گفت !

یک لیلی

یک روز بریزشان بیرون ماهی جانم. و کجا بهتر از کوه؟ یا برایمان بنویس. اگر بتوانی به ما بگویی شان...

درخت ابدي

هروقت شد بریزش بیرون. زیاد خودت رو به آخر هفته مقید نکن.

منیر

میز کافه رومنس چطوره ؟[نیشخند] بدون سیگار باشه ؟[چشمک] میبنی چه کرگدنیه این دوست تو؟ انگار نه انگار که میای توی وبلاگشو اونجوری تاب می خوری بین غصه ها و رنجهای نگفتنیش : تابش[لبخند]