باد خنکی که در روشنایی صبح از پنجره می‌وزد دیگر مجال پاک کردن سبزی ها را نمی‌دهد، به هوای آرام شدن کمر درد با انگشتان گِلی در جهت باد دراز می‌کشم، اما صدای دور ناله‌ی بچه گربه افکار شیرینم را مخدوش می ‌کند این هوا، هوای خیال‌بافی‌های عاشقانه است، اما صدای بچه گربه نمی‌گذارد، شاید این همان بچه گربه‌ای ست که صبح امروز وقتی برای خرید نان رفته بودم نزدیک بود زیر چرخ‌های ماشینم له شود، کاش ترمز نمی‌گرفتم...نه... آن‌وقت باز هم نمی توانستم در این نسیم خنک با آرامش دراز بکشم، کشتن یک بچه گربه؟ محال است، من حتی سوسک‌های بی‌ریخت خانه را هم فراری می‌دهم، گرفتن جانِ یک جاندار به عمد مگر ممکن‌است؟؟ ...چهره‌ی مرد سوری با آن دل و جگر در دستش دوباره به سراغم آمده ، آن هفتادهزار نفر؟؟...یاد و خاطره‌ی دانشجوهای تنبل و درس‌نخوان سوری در خوابگاه، مزه‌ی دلمه‌های دست پیچ ِمادر" ایهم"، مهربانی و لطف "حسن" موقع اسباب کشی و وسواس آن دانشجوی پزشکی که وقتی همسایه‌ی هندی آشپزی می‌کرد تمام راهرو را پر از اسپری خوش‌بو کننده می‌کرد، از جلوی چشمم می‌گذرند، نمی دانم زنده‎اند یا مرده ؟ عزادار عزیزانشان هستند یا نه ؟ صدای بچه گربه پس زمینه چهره‌ی آنهاست،... به داد سبزی‌هایم برسم بهتر است، ... پودر ژله را در کاسه‌ی گل قرمز مادر بزرگ هم‌ میزنم، سعی می‌کنم صورت‌های خندانشان را فراموش کنم، چرا مادرم برای جهیزیه‌ام کاسه نخرید، اگر کاسه‌ی مادر بزرگ بشکند چه ؟ فکر کردن به کاسه بهتر از هر فکری‌ست، اما مگر می‌شود بچه گربه ومرد سوری و دیگران را از یاد برد؟.

/ 9 نظر / 5 بازدید
یک لیلی

تو که از من بدتری عزیز ؟ با خودت این طور نکن.

تو فکر چی هستی اروم باش عزیز

ند نیک

چقدر فکر داره این سبزی پاک کردنی[چشمک]

الی

چه قلم ماهرانه و پخته ای داری. چقدر جملات را زیبا در کنار هم گذاشته ای[لبخند][گل]

یک لیلی

ماهی جانم ما را به خواندن هر روز خود عادت داده ای! کجایی ؟

فرزانه

سلام می دانم بی ربط است ولی یاد خانم های خانه داری افتادم که سبزی پاک شده یا حتی فریز شده می خرند البته اگر بخواهند آشپزی کنند[شوخی]

باغبان جهنم

سلام یکم ـ.وقتی خبر بد فقط خبر نیست سرنوشت آدم هاست بودن و نبودن انسان . هجوم فکر می شود دل شوره