مرور خاطرات

می گویم یه یاد داری اردوی نقشه برداری در آن باغ بزرگ که به کوه های بی نهایت متصل بود؟  آن شبی را که دانشمندان نجوم پیر و تهی‌دست ما را به دیدار آسمان مهمان کردند، به یاد داری که شب قبل از آن نزدیک سی‌نفر از دوستان همراه را تا صبح زیر آسمان ابری با ترانه‌های قدیمی با عاشقانه‌های وطنی سرگرم کردم تا ابرها کنار بروند و ما به دیدار ستارگان برویم؟ می گوید عجب دیوانه بازی‌هایی بود چطور پیرمرد منجم را راضی کردی که مارا به آن اتاق کوچک با آن تلسکوپ عظیم راه دهد. چطور آن همه دانشجوی خسته از تلاش روزانه زیر آفتاب داغ را تا صبح زیر آسمان بیدار نگه‌داشتی؟ می گویم انگار من نبودم آن من شادمان و خستگی ناپذیر مدت زیادی‌ست از من فاصله گرفته، گویا رفته‌است چهره‌اش را به یاد نمی‌آورم.

می‌گویم صف شلوغ ستاره‌ها را به یاد داری؟ انگار چشمهایمان به سقف آسمان چسبیده بود بی‌اختیار دستم را بالا آوردم تا پرنور ترین‌شان را لمس کنم، پیرمرد با زبان خودش گفت دختر جان آنها از ما خیلی دورند و بچه‌ها خندیدند.

میگوید طلوع خورشید را به یاد داری همان طلوع بی‌نظیر بعد از آن شب زیبا روی سنگی سرد و خیس از شبنم صبح‌گاهی نشسته بودیم و از سرما و خستگی می‌لرزیدیم اما چشمهایمان از آسمان جدا نمی‌شد و دست‌هایمان از دست یکدیگر. می‌گویم خورشید انگار آن روز رنگ دیگری داشت وقتی از پشت کوه‌های بی‌نهایت طلوع می‌کرد نارنجی‌ بود زرد بود قرمز بود آسمان را دیگر هیچ‌گاه به آن شفافی ندیدم، می‌گویم گرمای دست‌هایمان را فراموش نمی‌کنم چه بی‌خیال و بی‌غم بودیم. ما بودیم؟

 می‌گوید من بارها و بارها طلوع خورشید را دیده‌ام حتی در آنسوی کره زمین، در سرزمین‌های خیلی خیلی دور اما آن طلوع را هرگز فراموش نمی‌کنم در کنار تو دیوانه، دیوانه‌ی آسمان دیوانه‌ی ماه و ستاره‌ها. می‌گویم کاش مرا در آن باغ زیبا با آن دانشمندان پیر و مهربان جا می‌گذاشتید من هنوز خواب آن شب مهتابی را می‌بینم خواب می‌بینم که دوباره روی سنگفرش‌های باغ جادویی دراز کشیدم و چشمهایم را به ماه کامل دوخته‌ام و با صدای بلند فروغ می‌خوانم و اشکی گوشه‌ی چشمم مردد است که برود یا بماند.

/ 6 نظر / 5 بازدید
منیر

چقدر قشنگ بود این نوشته ات عینهو ماه !

باغبان جهنم

سلام روایتت با کدهای مستند ِخاطرگونه شانه یه رویا می ساید . باغ بهشت و جام باده در کف و گیسوی یار در دست ، خود به آسمانی پر ستاره می مانند حال تو همه را در مهتاب شبی در یک جای داشته ای . از آن خاطره ها که مرورش آدمی را زنده می کند .

منم یه عابرم

اینقدر خوب نوشتی که فکر کردم خودم تو اون شب و باغ جادویی بودم.

یک لیلی

به احترام عمق و عظمت احساست فقط می توانم سکوت کنم.