فکربدنکن

به مادرم گفتم یک کیف کوچک از دارو و وسایل ضروری تهیه کن و بیا جایی با هم قرار بگذاریم اگر زلزله آمد همدیگر را گم نکنیم، گفت نمی‌خواهم به آن روزها فکر کنم بنده‌ی خدا به امید خدا، اصرار کردم عصبانی شد.

بعد با خودم فکر کردم اگر زلزله بیاید من از میان این‌همه آهن و داربست و پله‌هایی که یکی در میان شکسته راه فرار ندارم، پس مادرم را به حال خودش می‌گذارم بنده‌ی خدا به امید خدا.

/ 1 نظر / 7 بازدید
درخت ابدی

زیاد فکر اون موقع رو نباید کرد. حادثه اخطار نمی‌کنه.