در دل و جان...

می‌توانستی پیامبرم باشی

 رئوف و مهربان

 با نگاهی گیرا و لبخندی سرشار از آرامش

من اولین ایمان آورنده‌ بودم عاشق و شیدا

 

هربار که به دیدارت می‌آمدم

شوریده و سرگردان بودم

معجزه‌ات یگانه بود

ناگفته‌ها را می‌دانستی نه اینکه ذهن‌ها را بخوانی

 دل‌ها را می‌خواندی

 

هزارسال دیر رسیدیم

این روزها کسی قدر این معجزه‌ها را نمی‌داند

/ 6 نظر / 7 بازدید
سبد

چقدر حس داره...مال کیه؟

درخت ابدی

چه پیرو و پیامبری می‌شدن[لبخند] مهربونی و درک طرف مقابل...

نسیم

ماهی ها هم شاعر می شوند :)

باغبان جهنم

سلام انگار که دوره ی اعجازها گذشته ست شعرت ساده و بی ادعا اما دل نشین ست .

منیر

پیامبران یک جا نمی مانند . بیچاره پیرو .