می‌خواهم از تو بگسلم اما نمی‌شود*

تصویرهای کهنه و خاک گرفته‌ی روزهای خیلی دور دوباره کنار هم قرار می‌گیرند. دوباره دلم هوای آغوش دریا را دارد.

 گرمای شرجی با وزش نسیم خنک، کم می‌شود، وسوسه به دریا زدن رهایم نمی‌کند. حواسم را با خواندن کتاب پرت می‌کنم اما کلمات یکی در میان از زیر نگاهم فرار می‌کنند. وقتی‌ می‌آمدم مادرم گفت، نگرانم از ساحل دور نشی؛ کتاب را زمین می‌گذارم و بلند می‌شوم پاهایم را در آب می‌گذارم کم کم جلو می‌روم کمی راه می‌روم و کمی در آب غوطه‌ور می‌شوم.

آبی بیکران با آغوشی باز مرا‌ می‌خواند، شنا کنان از ساحل دور می‌شوم، آنقدر دور که جریان آب سرد را روی پاهایم حس‌ می‌کنم. خط ساحل مرا می‌راند انگار کسی در افق به انتظارم نشسته تا افق راه درازی در پیش است، خسته از شنای طولانی کمی استراحت می‌کنم روی آب دراز می‌کشم و چشمها را می‌بندم کمی از گوشهایم در آب فرورفته دیگر حتی صدای مرغان دریای هم شنیده نمی‌شود همه چیز عالی‌ست گرمای ملایم آفتاب را روی صورتم حس می‌کنم، این همان آغوش امنی‌ست که همیشه در انتظارش بودم، اینجا بهترین جای دنیاست.

بمانم یا برگردم این لحظه سخت تصمیم‌گیری‌ست، از این سکوت بی‌نظیر و آغوش آبی دل‌کندن سخت است. فکر می‌کنم که ماندن در اینجا آرامشی ابدی‌ست، کسی در ساحل انتظارم را نمی‌کشد، جدال سختی‌ست؛ شاید دوباره دل‌تنگ این آرامش آبی شود، عمر آرامش کوتاه‌ست.

دلم را به دریا زدم تنم را هم به دریا می‌سپارم این تصمیم سخت را هم به عهده دریا می‌گذارم، مقاومت نمی‌کنم او باید مرا بخواهد، چشمها را می‌بندم در خیالات شیرینم غرق می‌شوم، نمی‌دانم چه‌قدر زمان می‌گذرد، در حالی بین خواب و بیداری به ساحل می‌رسم، دریا مرا از آغوشش راند.

*مصرعی از شعر «احساس سوختن» عباس خیرآبادی

/ 5 نظر / 8 بازدید
پرتابه

سلام ماهی روزگارت خوش من از پرتابه اومدم. خواستم بهت بگم اگه خواستی مینیمال هاتو جایی غیر از وبلاگت بنویسی پرتابه به شدت توصیه میشه. به خصوص این که هیچ محدودیتی تو نوشتن نداری. پیشاپیش خوش اومدی به پرتابه

منیر

قشنگ نوشتی . اما غرق شدن اصلن قشنگ نیست .

باغبان جهنم

عین رهایی ست یک تجربه ناب و شناور . وسوسه ام کرد ...

affa

تو کتک می خوای احیانا؟!