مرد کوتاه قد و بدچشم است می‌گوید روسری را بردار و دراز بکش و حلقه‌ی ضخیمی از جنس روکش صندلی‌های ماشین قدیمی پدربزرگ را دور گردنم می‌بندد؛ گردنت کلفت است این حلقه اندازه نیست و حلقه ‌را با حلقه‌ی بزرگتری عوض می‌کند؛ خوب، این اندازه شد باید یک‌ربع تکان نخوری، تخت با سر و صدا حرکت می‌کند و نیم‌تنه‌ام زیر یک صفحه‌ی آبی بد رنگ بیمارستانی قرار می‌گیرد صفحه‌ی آبی خیلی به صورتم نزدیک است. صدای و باز و بسته شدن درِ اتاق و بعد دستگاه شروع به کار می‌کند، صدایی شبیه صدای نجاری و میخ‌ کوبیدن تمام سرم را پر می‌کند سعی می‌کنم به صداها توجه نکنم، چیزی شبیه خورده بیسکوییت کرمدار به صفحه چسبیده یعنی چه‌کسی ممکن است در این شرایط بیسکوییت کرمدار خورده باشد و احتمالا در حین خوردن عطسه‌ به سراغش آمده و نتیجه چسبیدن تکه‌ایی بیسکوییت به صفحه‌ی آبی بدرنگ باشد، نزدیکی صورتم به تکه بیسکوییت هم مثل صدای چکش‌کاری دستگاه آزارم می‌دهد چشم‌ها را می‌بندم که بیسکوییت را نبینم، حالا بهترشد؛ گفته بودم که وقتی دراز می‌کشم و چشم‌ها را می‌بندم خواب بی‌درنگ به سراغم می‌آید؟ حس مابین خواب و بیداری و سنگینی پلک‌ها را دوست دارم آخرین باری که در این وضعیت بودم سال‌ها پیش موقع قایم موشک بازی بود که تنگ‌ترین جاها و دوراز دست‌ترین کمدها را برای قایم شدن انتخاب می‌کردم، زیرمیز و صندلی! نه آخرین بار وقتی بود که زیر کاناپه قایم شده‌بودم، کف کاناپه همین‌قدر به صورتم نزدیک بود، برادرحواس‌پرت و پسرخا‌له‌ی لوس در حین بازی باهم بگومگو کردند و بازی به‌هم خورد، دیگرکسی پیدایم نکرد و من همان‌جا خوابم برد مثل همین لحظه که عجیب خوابم می‌آید و حتی فکر می‌کنم که خواب هستم چون صدای مادربزرگ را می‌شنوم که صدا می‌زند؛ برنامه کودک رادیو شروع شد بچه‌ها، ناهار حاضر‌ه زود باشید، بچه‌ها...بچه‌ها جون و پله‌ها را بالا می‌رود واسمم را با پس‌وند "جونی"، صدا می‌زند، چشم‌هایم را باز کردم صفحه‌ی آبی و تکه‌ی بیسکوییت هنوز این‌جاست و چکش‌ها هم‌چنان مشغول کارند. دوباره چشم‌ها را می‌بندم و بار دیگر با صدای در اتاق بیدار می‌شوم، مرد می‌گوید تمام شد حالا نوبت ام‌.آر.‌آی مغز است و تخت به بیرون حرکت می‌کند.

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک لیلی

سلام ماهی جان. چه حس غریبی باید باشد که زیر کاناپه فراموشت کنند. نوشته ات این قدر ملموس بود که دلم خواست اول تکه های بیسکوییت را تمیز کنم و بعد بخوابم. فارغ از صدای میخ و چکش.

منم یه عابرم

چقدر می تونه جالب و در عین حال غصه دار باشه آدم جایی فراموش شه و دنبالش نگردن،امیدوارم نتایج آرمایشات خوب باشه و تو فقط به استراحت یا یه مسافرت نیاز داشته باشی،همین.

نسیم

خوشحالم که چیزی نیست.

ندنیک

ماهی جان نگران شدم. ام ار ای واسه چی؟ چه ناراحتی داشتی؟

فرزانه

سلام تجربه اش نکرده ام ولی با توصیف تو خیلی چندش آور و زشت است هیچ دوست نداشتم فکر می کنم خاطره هایت داروهای بهتری باشند و البته امیدوارم چیز مهمی نباشد که گویا نیست

منیر

خوش حالم که به خیر گذشت [گل]

chyz

این دستگاه ها معمولن صدای چکش کاری نمیدن، مگر اینکه آدم "گردن کلفتی" بهشون سپرده شده باشه و برای دستگاه واقعن کارِ سنگینی باشه! با اون ماجرای حال به هم زنِ بیسکوییت هم به خوبی حسِ خودت در اون لحظه رو در ما باز تولید کردی...(: خوشبختانه مثلِ اینکه نتایج بد نبوده. بسیار خوب

الي

سلام، خوشحالم كه به خير گذشته و سلامتيد. تجربه ام آر آي را دارم. وقتي آنجايي انگار زمان كش مي آيد.