زمستان است

حالا که هرچه می‌نویسم خط می‌زنی بیا بیرون و ساعتی کنار من باش، خاطرات پراکنده را همراه خورده نان‌های سفره صبحانه در ظرف غذای پرنده‌ها روی ایوان بریز تا بخورند و تمام شود، پتوی نازک روی کاناپه را مرتب کن، نخ دندان را در جیب ربدوشامبر بگذار آخر روزی گم می‌شود، پنجره‌ها را باز کن تا دود و سرمای بیرون به خانه بیاید شاید کمی از دلتنگی‌های این خانه در دود گم شود. حالا همه‌چیز مرتب است و چای مثل همیشه آن‌قدر سرد شده که دیگر قابل نوشیدن نیست.

نگاه کن وقتی آه می‌کشم نفسم در هوای خانه بخار می‌شود، سردِ سرد است همان‌طور که باید باشد زمستان است.

حالا انگشتانت را در انگشتان من بگذار و قلبت را با قلبم یکی کن، نفست را با نفسم گره بزن، با پاهای من راه برو و با چشم‌های من ببین می‌دانم که بی‌درنگ همین مداد بی‌نوک را بر‌می‌داری و تمام خط‌هایی را که نوشتم دوباره می‌نویسی و می‌گویی این‌ جمله‌ها باید روزی نوشته می‌شد و امروز همان روز است. می‌دانم این تویی که دوباره همه را از نو می‌نویسی فقط کافی‌ست ساعتی کنارم باشی.

می‌مانی؟! می‌روم چای را داغ کنم بمان تا برگردم.

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافریادگیرنده

هرچه می نویسم خط می زنی... مداد بی نوک...زمستان... دود... حس میکنم او رفتنی است...دلم گرفت.

درخت ابدی

قشنگ بود. خیال این همذات پنداری دلنشینه ولی خیلی سخت دست میده.

رها

انقدر زیبا مینویسی که آدم نمیدونه چه بذاره به عنوان نظر. لذت بردم با تمام غم توش یه انگیزه توش میدیدم!

ندنیک

فکر میکنم اون که خط میزنه نوشته های تو را خود توئه از نگاه دیگه

yek leyli

This is the 100th time I am reading this post.yet nothing to say..

منیر

"ساعتی کنار من بنشین " " چای را داغ ... " ... همان یک ساعت ! همان یک لیوان چای داغ ...! ... همه چیز را از دست می دهد ! همه چیز را ...

یک لیلی

سلام ماهی جانم. کجایی؟ فرزانه ف. شده؟

منم یه عابرم

واقعا" امروز یه عاشقانه گرم می خواستم،درسته که مستونه اما دلم با پستت گرم شد.