باد ما را با خود آورد

دخترک هنرمند دست‌هایم را دست‌هایش گرفته بود و حرف می‌زدیم می‌گفت چرا همیشه موهایت را جمع می‌کنی ببین چه خوب شدی امروز و من می‌خندیدم چون اون روز حوصله نداشتم شانه را از کشو بردارم و چه خوب خدا برای آدم‌های تنبل راه‌ را آسفالت درجه یک می‌کند که سر بخورند از کنار سختی‌های مورد پسند واقع شدن. معمولا زیاد طول نمی‌کشد که جهت صحبت‌هایمان از زیبایی ظاهری به سمت نازیبایی‌های زندگی عوض می‌شود ومن چه‌قدر دلم حرف زدن می‌خواست آن روز گفتم و گفتم، هرجمله‌ایی که می‌گفتم با چشم‌های گرد و سیاه و پر از سوالش به من خیره می‌شد و من برایش مثال می‌آوردم، کمی که از حرف زدن فارغ شدیم و او مشغول گل کشیدن بر روی ناخن‌های من شد، فکر کردم که هر مثالی زدم از باغچه و باغبانی بود و من چه‌طور همه‌ی مسائل بی‌ربط دنیا را به باغچه و گل و درخت و علف‌های هرز و حتی گونه‌ های خاص گیاهان پیوند می‌زنم. موقع خداحافظی مرا محکم در آغوشش گرفت و گفت فلانی چه خوب که تو گاهی به من سر می‌زنی بیشتر بیا. قند در دلم آب شد و دوباره خندیدم از آن خنده‌های از ته دل و گفتم حتما!.

شک ندارم که روح من روح باغبانی ست اهل سنت پترزبورگ(روسیه) که در جوانی کشورش را ترک کرده‌بود. او با باغبانی در خانه‌های مردم روزگار را می‌گذراند، با گل‌ و گیاه‌هان خلوت می‌کرد و برای آن‌ها قصه‌های قدیمی شهرش را تعریف می‌کرد، از "یوری دُلگا روکی" بگیر تا "استراگانفِ یک دست" و مردم شهرش که روزهای طولانی در برابر ورود دشمن به شهر مقاومت کردند. گل‌ها قصه‌هایش را می‌شنیدند.  او از این‌کار پول خوبی به جیب زده بود و در پیری زمین بزرگی خریده بود دور از هیاهوی شهر، در آن زمین درخت بلوطی خانه داشت، درست روبروی بلوط پیر در فاصله‌ی دور خانه‌ایی ساخته‌بود با تراس‌های بزرگ، روزها وقتی از کار کردن در زمین خسته می‌شد آرام آرام به سمت خانه می‌رفت روی تراسی که روبروی درختش بود می‌نشست و به قد و بالایش زل می‌زد و با نوشیدنی خنک دست‌سازش سیگار تلخ می‌کشید و بی‌هوا لبخند می‌زد. پیرمردِ تنها، دوستان کمی داشت که گاهی برایشان نامه‌های طولانی می‌نوشت و آن‎ها را به خانه‌ی زیبایش دعوت می‌کرد، از سبزیجات تازه غذاهای لذیذ می‌پخت و موقع آشپزی آواز می‌خواند. وقتی برای خرید به بازار می‌رفت با فروشنده‌های جوان گپ می‌زد و برای زیبارویان عاشقانه‌های روسی می‌خواند.

پیرمرد یکی از روزهای زیبای آخر تابستان که خسته از کار زیر سایه درخت بلوط خوابیده بود و از لابلای برگ‌های کنگره دارش آبی آسمان را نگاه می‌کرد برای همیشه چشم‌هایش را بست. دوستان پیرمرد او را از درختش جدا نکردند. 

/ 9 نظر / 6 بازدید
یک لیلی

دوست داشتم دخترت بودم. برام قصه می گفتی و موهامو شونه می کردی و من آروم آروم خوابم می برد. این پستت همچین احساس آرامشی داشت.

ندنیک

چه مدت بک لاک را از روی ناخنتون پاک نمی کنید؟ ناخنهاتون تغییر رنگ نمیدن؟منظورم رنگ طبیعی وصورتیه ناخته

بنفش ِ یواش

سلام روایت صمیمی است درست مثل مرگ زیر درخت یا احساس امنیت دختر هنرمند از حضورت .

درخت ابدی

تاحالا باغبونی نکردم، اما به نظر میاد که کار آرامش بخشی باشه. قصه ی دلنشینی بود.

منیر

آخی چه قشنگ بود این پست . یه راهی برای باز کردن طناب دور گلوی قلمت پیدا کن . بنویس لطفن !

منیر

اگه من هم مچ و بازوی قوی تو رو داشتم و ناخن های خوش تراش تو رو ، بی خیال ناخنای خوشکلم می شدم و میزدم به باغ بونی ! افسوس ! اخرین بودن هایم در باغ جارو کردن برگهای پاییزی بود با عزیز جان . نه دستام یاری میکنه نه کمر بی پیر ! اما خونه تازه هه مون خیاط خوشکلی داره اگه بالاخره بریم توش النگوهامو می فروشم میدم مزد یه کارگر که بیاد برام گل و سبزی بکاره . منم باهاش دوست میشم . هم با خودش .. هم با دست رنجش . آب دادن هاش با من . چطوره ؟ ببین ماهی ! دور گلوی قلمت یه منگوله ی خوشکل بزن بعد ادامه بده . باشه ؟