من و پلو

رابطه من و پلو از خیلی وقته پیش شروع شد، شروعش رو به یاد ندارم، احتمالا بر می‌گرده به زمانی که برای اولین بار غذایی غیر از شیر رو تجربه کردم، اما یادمه که خیلی قدیما که سریال اوشین پخش می‌شد و اوشین بیچاره و درمونده تو و برف و کولاک کوفته برنجی‌ها رو با کیف  و لذت می‌ خورد و اشک  شوق می‌ریخت من هوس پلو می‌کردم حتی اگر همون لحظه  در حال غذا خوردن بودم باز هم هوس می‌کردم، شب ها که مادرم غذای فردا رو آماده می‌کرد یه نعبلکی پلو تازه دم به من می‌داد که برام از هر شیرینی و شکولاتی لذت‌بخش تر بود اگر غذایی می‌پخت که با پلو همراه نبود من اصلا اون غذا رو به غذایی قبول نداشتم و چشم انتظار فردا یا پس‌فرداش بودم که یک غذای واقعی بخورم. تو یخچال مادربزرگم همیشه یه پیاله پلو بود که من حاضر بودم اونو یخ کرده با ماست بخورم اون خدابیامرز هیچ وقت فرصت نمی‌کرد اون یه ذره غذا رو برای من گرم کنه.

 از همه بهتر اون چند سالی بود که ماه رمضون وسط زمستون بود،سحر بوی پلوی تازه‌دم تو خونه می‌پیچید من تنبل خوابالو رو بیدار می‌کرد، وخوب چون هرکس که سحری بخوره باید روزه بگیره منم به هوای پلوی سحری روزه می‌گرفتم.

زمان کنکور که برای درس خوندن به کتاب ‌خونه می‌رفتم به امید اون بشقاب پلویی که سر کتری داره گرم می‌شه و چند تا دونه‌ی برنج دور بشقاب که مثل ته‌دیگ خشک شده تا عصر کتاب‌خونه رو تحمل می‌کردم و با عشق و امید به خونه بر‌می‌گشتم.

قصه‌ی عاشقانه‌ی من و پلو خیلی طولانیه اینطور بگم که اگر حتی یه عکس بی‌کیفیت دم یه رستوران بین‌راهی از یه بشقاب پلو ببینم دلم ضعف می‌ره و دهنم آب میوفته  و همیشه موقع پیک‌نیک رفتن از این دلخورم که برای نهار پلویی در کار نیست.

اینکه به تازگی به دلیلی که برای همه روشنه مجبور شدم این غذای خوشمزه رو که هیچ جایگزینی هم نداره از منوی روزانه حذف کنم چیزی غیر ازعذاب نیست ، واقعا غمگینم، دلم برای نرمی و سفیدیش تنگ می‌شه، البته کسی از این دلتنگی من خبر نداره چون آشپز خودم هستم همه فکر می‌کنن که من اینطوری خواستم و قصدم تنوع در غذاست که خوب سخت در اشتباه‌اند. اگر این زمان طولانی بشه می دونم که روحیه‌ام میره زیر صفر، چون وقتی عصبانی‌ام یا دلم ‌گرفته هیچی به اندازه‌ی یه پیاله‌ی کوچیک پلو شادم نمی‌کنه، آخروعاقبتش هم این می‌شه که اگر یه روز به خاطر مهمون یا خانمی که چند وقت یه بار برای نظافت خونه به کمکم میاد پلو بپزم، دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تونه مانع من بشه و تمام زحماتم به باد می‌ره.

اگر یه غول چراغ جادو داشتم که تنها فرصت برآوردن یک آرزو رو داشت حتما ازش می‌خواستم کاری کنه که من پلو بخورم و چاق نشم.

لینک‌زن

/ 9 نظر / 9 بازدید
behin

vay che bade vse laqri az chizaei ke dust drim nakhorim!

ند نیک

منم عجیب با پلو اخت شدم. انگار بدون پلو همیشه گشنه باشم. هرچی هم روزانه ورزش کنم تا زمانی که پلو کنارمه روند لاغری موثر پیش نمیره

نعیمه

انگار این متن رو خودم نوشتم! دقیقا حرف دل من بود[خنده] سحری همچین که بوی پلو تو خونه می پیچه زود بیدار میشم برا همین روزای دیگه هم همیشه می گفتم وقت اذان بهم پلو بدین که نمازم قضا نشه! [خنده] مامانم میگه داری چاق میشی احتمالا منم مجبور بشم یه روزی دیگه پلو نخورم!

یک لیلی

چشم ما روشن! من یک بار یک هفته برنج نخوردم و دچار ریزش مو شدم. وقتی چنین رابطه عاشقانه ای داری... پلو را عشق است! زندگی کوتاه تر از آن است که بی پلو طی شود!

من

اگه جای من بودی،سر ظهر عطر برنج شمال رستوران پایینی بهت می خورد همه قول و قرارات سر نخوردن برنج از یادت می رفت،...بابای رژیم [لبخند]

ع و

همه رو گفتی جز سریال مارکو پلو رو ... اوشین پلو و تربچه میخورد ... کوفته برنجی برای شب عیدشون بود. غذای مایه داری محسوب می شد. ندیده بودم کسی پلو رو توی نعلبکی بخوره[نیشخند] من توی قابلمه میخورم اما بازم کمه[خنثی]

سیده فاطمه

خیلی جالب بود متنت :) الان با عکسی که لینک زن گذاشته برای متنت، داری میری که پلو بپزی ؟ :) راستی هرکس سحری بخوره که نباید حتما روزه بگیره :)

درخت ابدی

من خاله‌برنجی نیستم، ولی اعتراف می‌کنم که غذای خوش‌مزه‌ایه. فکر کنم باید تو نوع نگاه عاشقانه‌ت بهش تجدید نظر کنی.

affa

عالی بود این پست :))