عنوان ندارد

بخشی از مغزم خوابیده، در خواب راه‌ می‌روم، رانندگی می‌کنم، برای در و دیوار استخر پروژه حساب و کتاب مصالح را می‌کنم، تکالیف انگلیسی را می‌نویسم، آشپزی و تمیزکاری می‌کنم، چشمهایم را می‌مالم روی شیشه ماشین کثیفم آب می‌ریزم اما همه جا تار است، گویی هرچه می‌خوابم و بیدار می‌شوم باز هم خوابم، گاهی فکر می‌کنم قلبم ایستاده و کسی در حفره‌ی خالی مغزم فوت می‌کند، نگاهم روی جوراب‌های همکارم که روی صندلی روبروی من افتاده خشک می‌شود و کسی در گوشم سوت پایان بازی را با قدرت تمام به صدا در می‌آورد. حس‌های مبهم و ضد و نقیض در  وجودم می‌جنگند، و من دیگر پادرمیانی نمی‌کنم بگذار تا یکدیگر را از پای درآورند، دیشب وقتی  به صفحه تلویزیون خیره مانده بودم فکر کردم که شاید بهتر باشد دخترسیاه بخت داستان را از روی بلندترین ساختمان شهر به پایین پرت کنم شاید خلاص شود، اما دیدم قویتر از آن است که وقت مردنش فرا رسیده باشد به من چه ربطی دارد خود کارگردان اگر خواست ترتیب مردنش را می‌دهد، دنیا را آب بُرد خواب چرا مرا نمی‌بَرد.

/ 7 نظر / 3 بازدید
ققنوس

یاد یه تیکه از یه ترانه افتادم؛ می گن که آسمون ها همه جا یک رنگه... پس نگهدار ما پیاده شیم آقای راننده!

ند نیک

از مغز خوابیده ات هم چیزهای قشنگی بیرون میاد[چشمک]

..... ..

عاشق ها خواب ندارند. ندارها چرا،

درخت ابدی

این مطلبتم واسه خودش فیلمی بود. واقعا چرا وقتی پلک‌ها سنگینن، دلمون نمی‌خواد بخوابیم؟ آفرین! سعی کن تو امور کارگردان دخالت نکنی[لبخند]

مژده

"حس‌های مبهم و ضد و نقیض در وجودم می‌جنگند، و من دیگر پادرمیانی نمی‌کنم بگذار تا یکدیگر را از پای درآورند" خیلی خوب بود این جمله. کلا خوب می نویسی

منیر

امان از بیدارخوابی [ناراحت]