فریاد از میان سیاهی

وقتی قرار است کنار هم بمانیم پیشی‌های ناز نازی و لوس و بغلی می‌شویم و وقتی قرار است از هم بگسلیم پوست سگ‌های وحشی را به صورت می‌کشیم.

این همه بالا و پایین رفتن احساس و تغییر رفتار از چه موقع در ما ظاهر شد؟ غارنشین‌ها و انسان‌های نخستین چه تجربه‌های تلخی داشتند که پایه‌گذار این حس‌های متنافر بود؟ مگر آن‌ها جز شکار و تولید مثل دغدغه‌ی دیگری هم داشتند ؟ کدام طوفان ما را به این حد از تکامل رساند که به خود جرات دهیم دیگری را اسیر ابیر خود کنیم و بگوییم قلب و روح تو مال من است و دیگر هیچ!  گویی طلسم شده‌ایم، از آن طلسم‌هایی که زیبارویان را زشت‌رو و زشت‌خو می‌کند. طلسمی که ما را در بالاترین و تاریک‌ترین اتاق در قلعه‌ی سیاه قدیمی زندانی کرده و هیچ راه فراری نداریم.  اگر شب‌ها با صدای بلند زار زار گریه کنیم صدایمان به هیچ بنی‌بشر که هیچ به هیچ جانداری نمی‌رسد. و هیچ‌کس فریاد "من را نجات دهید" را نمی‌شنود.

راه فرار کجای این قلعه پنهان شده؟ امید را از کجا باید دست و پا کنیم که بتوانیم  تکانی به خود بدهیم و از نو آغاز کنیم؟

پ.ن: جمله‌ها در ظاهر بی‌ربطند اما در باطن به هم متصل‌ند به دلیل آشفتگی ذهن نگارنده کنار هم جفت و جور نمی‌شوند، به گیرنده‌های خود دست نزنید اشکال از فرستنده‌ست.

/ 1 نظر / 8 بازدید
درخت ابدی

فکر کنم از زمانی که تصاحب باب شد. و این بین مرد و زن دوطرفه‌س.